وى گذاشت و قطفير را از آن عمل كه داشت معزول كرد و عمل او نيز بيوسف داد قطفير « 1 » روز كى چند بماند آنگه بمرد پس ملك زليخا را نيز بيوسف داد چون يوسف نزديك زليخا شد او را گفت : اين بهتر است يا آنچه تو مرا بدان استدعا ميكردى ، زليخا گفت : اى صدّيق تو مرا به آن ملامت مكن كه من زنى بودم جوان در نعمت با جمال و مال ، و شوهر مرا شهوت بزنان نبود و پيراهن من نگشتى ، و تو نيكوترين اهل روزگار بودى من از محبّت تو مبتلا شدم بأمرى كه كس را مانند آن نبود ، چون يوسف دست بوى يازيد « 2 » بدانست كه راست گفت « 3 » ، يوسف را از وى دو فرزند آمد يكى افرايم نام و يكى را منشا و ملك مصر بر يوسف راست شد و در ميان رعيّت عدل آشكارا كرد اينست قصّهء آيت
[ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ
« 4 »
لِنَفْسِي ]
هامش
( 1 ) - ضبط اين كلمه را من در جائى نديدهام ؛ بيضاوى در تفسير اين آيه[ وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ ]گفته : « و هو العزيز الذى كان على خزائن مصر و اسمه قطفير او اطفير » و خفاجى در شرح آن گفته ( ج 5 حاشيهء شهاب ص 465 ) : « فالعزيز وزير و الذى باعه مالك بن دعر » امّا ضبط دقيق [ قطفير ] و [ اطفير ] نپرداخته است و امّا راجع بضبط مالك بن دعر فروشندهء حضرت يوسف ؛ لغويان بياناتى دارند كه ما عن قريب آنها را نقل خواهيم كرد ان شاء اللّه تعالى .
( 2 ) - در برهان قاطع گفته : « يا زدن بكسر ثالث و فتح دال مخفّف [ يازيدن ] است كه قصد و آهنگ كردن و بلند شدن و دست به چيزى دراز كردن باشد » .
( 3 ) - عبارت ثعلبى اين است : « فلمّا بنى بها يوسف وجدها عذراء فولدت له ابنين افرايم و منشا ابنى يوسف عليه السلام » و مأخذ ابو الفتوح ( ره ) در نقل قصص انبيا عليهم السلام چنان كه مكرّر در مكرّر گفتهايم عرائس ثعلبى بوده است .
( 4 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : «[ وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي ]ملك گفت : اين مرد را كه علم چنين داند او را در زندان رها نكنند او را به من آريد تا من او را بخاصّه و خالصهء خود كنم او سزاى آن باشد كه وزارت من كند چه جاى آنست كه او در زندان عمر گذارد ، و الاستخلاص استفعال من الخلاص و من الخلوص أيضا ؛ و هر دو معنى را محتمل است .[ فَلَمَّا كَلَّمَهُ ]در كلام حذفى اختصارى هست و التقدير : فأتوا به فلمّا جاءه و كلّمه ؛ او را بياوردند چون بيامد و ملك با او گفت و او را در سخن بيازمود بدانست كه بيش از آن است كه گفتهاند چنان كه شاعر گفت :و أستكثر الاخبار قبل لقائه * التقينا صغّر الخبر الخبرتا مىشنيد روا ميداشت كه چنان بود يا نه ؛ او را و بديدن او را بشناخت و پايهء قدر او بدانست و با او سخن گفت و از او سخن شنيد و [ تكليم ] خطاب باشد فرقى نبود ميان [ كلّمه ] و [ خاطبه ] چون استنطاق كرد او را و او بسخن درآمد از سخن او مايهء علم او بشناخت و پايهء قدر او بدانست و از آنجا گفت امير المؤمنين علىّ بن أبي طالب عليه الصلاة و السلام : المرء مخبوء تحت لسانه ؛ مرد در زير زبان پنهان است ، و هم او گفت عليه الصلاة و السلام : لسان المرء ترجمان عقله ؛ زبان مرد ترجمان عقل اوست ، صورت عقل از روى مثل بحاسّهء سمع بينند تا نگويند ندانند كه داناست يا نادان ؛ چون بگفتار درآيد اگرچه غرض او خبر از غيرى باشد كلام او اوّل از مقدار عقل او و اندازهء علم او خبر ميدهد اگر نيك گويد ثمرهء اين باشد « فلمّا التقينا صغّر الخبر الخبر » و اگر بد گويد و بد آيد بر او اين مثل زنند كه شعر :و انّ لسان المرء ما لم يكن له * حصاه على عوراته لدليلو از آنجا گفت أمير المؤمنين على عليه الصّلاة و السلام ؛ لا تنظر الى من قال و انظر الى ما قال ، شاعر پارسيان گويد :« سخن آراى هر چه بردارد * مايهء خويش از آن پديد آرد »« بنمايد بخلق پايهء خويش * آگهيشان دهد ز مايهء خويش »« گرچه مردى بزرگوار بود * در معانى سخن گذار بود »« تا نگويد سخن ندانندش * خيره و عمر ساى خوانندش »« مرد زير زبان بود پنهان * ساير است اين مثل بگرد جهان »