در خبرست كه چون يوسف خواست كه از زندان بيرون شود أهل زندان بر مفارقت وى جزع كردند و بگريستند و گفتند : ما را بوجود تو اينجا راحت و آسايش بود اكنون ميروى ما چكنيم ؟ و با كه انس گيريم ؟ يوسف عليه السلام ايشان را دعا كرد و گفت : الّلهم اعطف عليهم قلوب الاخيار و لا تعم « 1 » عليهم الاخيار ؛ بار خدايا دلهاى واليان و نيكان بر ايشان نرمگردان و مشفق ؛ و خبرها بر ايشان پوشيده مگردان ، چون بيرون آمد بر در زندان بنوشت : هذا قبر الاحياء و بيت الأحزان و تجربة الأصدقاء و شماتة الأعداء ، اين گور زندگانست ، و خانهء اندوهانست « 2 » ، و تجربهء دوستان است ، و شماتت دشمنانست ، آنگه بگرماوه « 3 » شد و خويشتن را پاكيزه بشست و خلعت ملك در پوشيد چون بدر سراى ملك رسيد باستاد و گفت : حسب ربّى من دنياى « 4 » ، و حسبى ربّى من خلقه ؛ عزّ جاره و جلّ ثناؤه و لا إله غيره ؛ چون در پيش ملك رفت گفت : اللّهمّ انّى أسألك بخيرك من خيره و أعوذ بك من شرّه و شرّ غيره ، چون چشمش بر ملك افتاد او را سلام كرد و تحيّت گفت به زبان عرب ، ملك گفت : اين چه زبانست ؟ - گفت : زبان عمّم اسماعيل ، آنگه در ميانه زبان بگردانيد و او را بعبرانى دعا كرد ، ملك گفت : اين چه زبانست ؟ - گفت : زبان پدران منست .
وهب منبّه گفت كه : ملك هفتاد زبان دانست بهر زبان كه با يوسف سخن گفت جواب داد بدان لغت ، ملك بتعجّب فرو ماند يوسف عليه السلام آن روز سى ساله بود ملك در جمال او نگريد و حداثت سنّ و غزارت علم او ؛ آنگه با نديمان گفت : اين آنست كه تعبير و تأويل خواب من كرد و كس ندانست آنگه وى را گفت : اى يوسف من
هامش
( 1 ) - كذا در نسخ اين تفسير مطابقا لعرائس الثعلبى ، پس از « عمى » است ، و ميتواند بود كه از غمّ بغين معجمه و ميم مشدّده باشد كه بمعنى « پوشانيد » مىباشد و در تفسير ابو الفتوح : « و لا تكتم » .
( 2 ) - در نسخ نو نويس و جديد : « اندوهها » و در كتب قديمهء ادب جمع كلمهء « اندوه » بالف و نون فراوان به نظر ميرسد از آن جمله تفسير ابو الفتوح ( ره ) و راحة الصدور اونديست كه در هر دو كلمهء « غم » كه مرادف با « اندوه » است بالف و نون جمع بسته شده است .
( 3 ) - در غالب نسخ : « بگرمابه » و هر دو بيك معنى است كه حمّام باشد .
( 4 ) - كذا در تفسير ابو الفتوح و در عرائس ثعلبى ليكن در غالب نسخ باضافهء : « و آخرتى » .