فريشتگان باد را فرمان داد تا بوى پيراهن يوسف در ربودند و بمشامّ يعقوب رسانيدند « 1 » ، مجاهد گفت : از پيراهن بوى بهشت ميآمد يعقوب عليه السلام چون آن بوى بشنيد بدانست كه آن بوى پيراهن يوسف است ، و بعضى گفتهاند كه : يوسف را بوئى بود مخصوص ؛ يعقوب آن بوى بيافت و ميان ايشان و يعقوب هشت روزه راه بود هشتاد فرسنگ ، يعقوب بوادى كنعان بود از زمين فلسطين و يوسف به زمين مصر ، يعقوب راست كه بوى بشنيد مضطرب شد گفت : بوى آشنايان مىشنوم « 2 » گفتند : چه بوى مىشنوى ؟ - گفت : بوئى كه اگر بگويم مرا ملامت كنيد ، گفتند : آخر بگوى ، گفت :
بوى يوسف مىيابم اگر نه آنستى كه شما مرا ملامت كنيد و سفيه خوانيد و گوئيد : خرف شده است ، حاضران چون اين بشنيدند گفتند : بخداى كه تو هنوز در ضلالت قديم خودى از افراط در محبّت « 3 » يوسف « 4 » . گفتهاند كه : اين سخن پسران گفتند و پيراهن جماعتى ديگر آوردند در وقتى كه فرزندان يعقوب بكنعان بودند .
[ فَلَمَّا أَنْ جاءَ ]
پس آنگاه كه بشير آمد يعنى مژده دهنده و آن پيراهن بر روى يعقوب انداخت خداى تعالى چشم با يعقوب داد ابن عبّاس گفت : آن بشير يهودا بود كه او گفت : آن پيراهن خون آلود كه سبب محنت پدر بود من بردم ، و خبر گرگ خوردن وى من دادم ، اكنون اين خبر هم من برم و اين مژده من دهم ، ابن عبّاس گفت : يهودا چون پيراهم بستد سر برهنه كرد و پاى برهنه بتاختن بيامد و كاروان را بگذاشت و از زاد هفت نان داشت پياده
هامش
( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : « در خبرست كه چون كاروان از مصر بيرون آمد برادران يوسف پيرهن بيفشاندند باد درآمد و بوى پيراهن بربود و بيعقوب رسانيد ؛ آنگه خلاف كردند در آنكه يوسف را بوئى مخصوص بود بعضى گفتند : يوسف را بوئى مخصوص بود و اين بعيد نيست براى آنكه بسيار مردمان متنعّم باشند كه اندام ايشان را بوئى مخصوص بود كه همه كس نيابند ، و بهرى گفتند : يوسف را بوئى بودى و ليكن جز يعقوب نشناختى ، مجاهد گفت : بوى بهشت ميآمد از پيراهن ؛ يعقوب چون آن بوى بيافت بدانست كه بوى پيرهن يوسف است براى آنكه بوى بهشت در آن وقت جز در آن پيراهن نبودى ، عبد اللّه عبّاس گفت : ميانهء يوسف و يعقوب چندان بود كه ميانهء كوفه و بصره ، حسن گفت : ميان ايشان هشت روزه راه بود بروايتى ديگر هم از عبد اللّه عبّاس كه او گفت :
يعقوب بوادى كنعان بود از زمين فلسطين و گفتند : به زمين جزيره بود و يوسف بمصر بود » .
( 2 ) - سعدى در اين باب نيكو سروده است :« يكى پرسيد از آن گم كرده فرزند * كه اى روشن گهر پير خردمند »« ز مصرش بوى پيراهن شنيدى * چرا در چاه كنعانش نديدى »« بگفت احوال ما برق جهانست * دمى پيدا و ديگر دم نهانست »« گهى بر طارم أعلى نشينيم * گهى بر پشت پاى خود نبينيم »« اگر درويش بر حالى بماندى * سر دست از دو عالم برفشاندى »( 3 ) - در غالب نسخ : « محنت » .
( 4 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : « گفتند [ ضلال ] در آيت بمعنى محنت است يعنى تو هنوز در آن محنت قديمى و گفتهاند : مراد به [ ضلال ] در آيت خروج است از راه صواب و ايشان چنان اعتقاد كرده بودند كه از فرط محبّت بمنزلت ضلالت است براى افراط را ؛ و اين قول قتاده است » .