اگر خود مرگ شويد هم بميريد و باز زنده شويد ، و اين آنست كه از ايشان خبر داد و گفت :
[ فَسَيَقُولُونَ ]
زود بود كه ايشان گويند كه : چون چنين شويم كه گفته شد كه ما را اعاده كند و زنده گرداند ؟ - تو بگوى ايشان را كه : آن خداى كه از اوّل بار شما را بيافريد زنده گرداند ، چون تو اين سخن بگوئى زود بود كه ايشان سرهاى خود را بجنبانند بر سبيل استهزا و افسوس و گويند : اى محمّد اين كه تو ميگوئى كى خواهد بود ؟ ! تو بگوى ايشان را اى محمّد كه : همانا اين نزديك است كه بباشد و بس دور نيست . آنگه بيان كرد و گفت :
[ يَوْمَ يَدْعُوكُمْ ]
روزى كه شما را دعوت كند خداى و برانگيزد از گورها شما مطيع و منقاد باشيد ؛ همه بطوع و رغبت از گورها برآئيد و گمان چنان بريد كه در گور درنگ نكردهايد مگر زمانى اندك
[ فَتَسْتَجِيبُونَ بِحَمْدِهِ ]
ابن عبّاس گفت : مراد به [ حمد ] امر و فرمان اوست . قتاده گفت : معرفت و طاعت او ، و گفتند : [ حامدين للّه ] « 1 » سعيد جبير گفت « 2 » : از گورها برآيند ، و ميگويند : سبحانك اللّهمّ و بحمدك .
و در استقلال زمان دو وجه گفتهاند :
يكى آنكه - چون سرعت بعث و رجوع بينند گمان برند كه مقام « 3 » ايشان در گور اندك بوده است چنان كه خداى تعالى گفت : إن لبثتم إلّا عشرا ، و ان لبثتم الّا يوما .
ديگر آنكه - مراد تقريب حال بود و سرعت انقلاب دنيا تا آخرت چنان كه شاعر گفت :
حياة كأن لم تكن * و موت كأن لم يزل « 4 »
هامش
( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : « بعضى نحويان گفتند : محلّ او نصب است بر حال ؛ أى حامدين للّه كما يقال : جاء فلان بغضبه أى جاء غضبان » .
( 2 ) - اين قول سعيد بن جبير در اينجا از تفسير ابو الفتوح نيست اگرچه أقوال ديگر هست .
( 3 ) - « مقام » بضمّ ميم مصدر ميمى است از باب افعال بمعنى اقامت .
( 4 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : مراد تقريب حال است حسن بصرى گفت : كأنّك بالدّنيا لم تكن و بالآخرة لم تزل چنان كه شاعر گفت :شباب كأن لم يكن * و شيب كأن لم يزل» - گويا شعر مأخوذ از قطعهايست كه در ديوان منسوب بامير المؤمنين عليه السلام چنين نقل شده است :« فأهلا و سهلا بضيف نزل * و أستودع اللّه إلفا رحل »« تولّى الشباب كأن لم يكن * و حلّ المشيب كأن لم يزل »« فكان المشيب كصبح بدا * و كان الشباب كبدر أفل »« سقى اللّه ذاك و هذا معا * فنعم المولّى و نعم البدل » .ميبدى معنى اين قطعه را چنين بنظم آورده ( ص 356 شرح ديوان ) :« افسوس كه أيّام جوانى بگذشت * أحوال دلم چنان كه دانى بگذشت »« از مشرق مرگ صبح پيرى بدميد * اوقات سرور و كامرانى بگذشت »