آمد و چيزى خواست چيزى ندادندش ، و من از همهء خلقان پيغمبران را دوستر دارم و درويشان را ؛ اكنون طعامى بساز و درويشان را بخوان تا بخورند . يعقوب عليه السلام طعامى بساخت و بفرمود تا منادى در شهر ندا كرد كه هر كه امروز روزهدار است بايد كه بخانهء يعقوب روزه بگشايد ، جماعتى حاضر آمدند و طعام خوردند خداى تعالى كشف آن محنت كرد .
وهب منبّه و سدّى روايت كردند كه : چون يوسف در زندان بود جبرئيل نزديك وى آمد و او را گفت : أيّها الصّدّيق مرا مىشناسى ؟ گفت : نه جز كه روى تو نيكو مىبينم و بوى تو خوش مىيابم ، گفت : من روح الأمين و رسول ربّ العالمينام ، يوسف گفت : چون آمدى به اين جاى گناهكاران ؟ و أنت أطيب الأطيبين و رأس المقرّبين و رسول ربّ العالمين ؟ ! جبرئيل گفت : اى يوسف تو دانى كه خداى تعالى جايها را بمردان پاك كند و هر آن زمين كه شما در آنجا باشيد بهترين زمينها باشد و خداى تعالى اين زندان و پيرامن او را پاك نكرد الّا بحصول تو اندر وى ، اى سيّد پاكيزگان و پسر صالحان و مخلصان ، يوسف گفت : اى جبرئيل مرا چگونه بنام صدّيقان ميخوانى ؟ و از جملهء پاكان و مخلصان مىشمارى ؟ و من در جاى گناهكاران گرفتارم و بقهر مفسدان در زندانم ؛ گفت : براى آنكه تو مخالفت هواى نفس كردى و فرمان آنكه ترا با معصيت خواند نكردى براى آن نام تو در صدّيقان بنوشتند و ترا از جملهء مخلصان شمردند و درجهء پدرانت را ارزانى داشتند ، گفت : اى روح الامين خبر يعقوب چه دارى ؟ - گفت : خداى تعالى او را صبرى نيكو داد بر مفارقت تو و او را ابتلا كرده است باندوه و حزن تو ، گفت : اى جبرئيل حزن او چه قدر است ؟ - گفت :
هفتاد چندان كه مادر را باشد بر فرزندش كه بميرد ، گفت : اى جبرئيل چه مزد است وى را ؟ - گفت : مزد صد شهيد است ، گفت : مرا ملاقات خواهد بود با او ؟ - گفت : آرى ، گفت : لا أبالى بعد ذلك بما يصيبنى ؛ پس از اين باك ندارم بهر چه به من رسد .
[ قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي ]
يعقوب گفت كه : من شكايت ميكنم از غمى و اندوهى كه مراست با خداى تعالى حسن گفت : بثّى اى حاجتى « 1 »
[ وَ أَعْلَمُ ]
و ميدانم از خداى
هامش
( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : « قوله[ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي ]شكايت و شكوى وصف آن باشد كه آدمى يابد از بليّت ، و بثّ حزنى و اندوهى باشد كه خداوندش بر كتمان او صبر ندارد تا آن را باز گويد و پراكند و اصل بثّ تفريق باشد ؛ يقال : بثّ الشىء اذا فرّقه يبثّ بثّا آنگه نام بثّ كه تفريق است بر اين حزن نهادند تا گفتند : أبثّه ؛ در جاى : أحزنه كما قال ذو الرّمّة :وقفت على ربع لمية ناقتى * فمازلت أبكى عنده و أخاطبهو أسقيه حتّى كاد همّا أبثّه * يكلّمنى أحجاره و ملاعبهحسن بصرى گفت :[ بَثِّي ]أى حاجتى محمّد بن جرير گفت : يعنى آنچه من در اويم » .