از سعيد جبير روايتست كه « 1 » مردى در بنى اسرائيل اين قصّه ميخواند در توراة كه خداى تعالى حكايت آن در قرآن باز گفت فى قوله
[ فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما ]
او بگريست و دفتر فراهم كرد و گفت : بار خدايا اين مرد را به من نماى او در خواب مردى ديد كه او را گفت : آن را كه تو ميخواهى كه بينى مردى درويش و ضعيف است در بابل او را بخت نصّر گويند ، اين اسرائيلى مردى توانگر بود با مالى بسيار و خدم ببابل رفت و در سرائى فرو آمد ، درويشان آن شهر را ميخواند و با ايشان نيكوئى ميكرد ، روزى پرسيد كه : درين شهر هيچ درويشى ماند كه اينجا نيامد و از من چيزى نستد ؟ - گفتند : درويشى است كه او را بخت نصّر گويند از سبب رنجورى پيش تو نتوانست آمدن ؛ او برخاست و با غلامان خود پيش او رفت ، او را بديد و بپرسيد كه : نام تو چيست ؟ - گفت : بخت نصّر ، غلامان را فرمود تا وى را برگرفتند و با خانه بردند و تعهّد وى كردند تا نيك شد او را جامه كرد و برگ داد چون بخاست رفتن ؛ وى را گفت :
من بخواهم رفتن ؛ ترا هيچ حاجتى هست ؟ - بخت نصّر بگريست ، گفت : چرا ميگريى ؟ - گفت : از مفارقت تو و آنكه با من اين همه نعمت كردى و من نمىتوانم كه مكافات تو بكنم ، گفت : توانى و آن آنست كه با من عهد كنى كه چون پادشاه شوى سخن من بشنوى و مرا مراعات كنى ، او گفت : اى مرد بر من استهزاء ميكنى ؛ از آنكه من درويشم ؟ - گفت :
نه كه بحقيقت ميگويم ، او گفت : نه كه استهزاست ؛ و با او عهد نكرد ، آن مرد
هامش
( 1 ) - طالب متن اين قصّه رجوع كند بعرائس ثعلبى ( ص 198 نسخهء مطبوعه بمصر بسال 1312 ) كه تحت عنوان « و كان بدء أمر بخت نصّر » على ما روى حجّاج عن ابن جريج عن يعلى بن مسلم عن سعيد بن جبير قال : كان رجل من بنى اسرائيل ؛ ( تا آخر قصّه ) » .