گرفتند و بر يكديگر بيرون آمدند و يكديگر را بكشتند تا از ايشان استخوانى نماند درست كه شكستهء پناه با او دهد ، واى بر آن أمّت گناهكار كه نميدانند كه آفت ايشان از كجاست ، و شتر داند كه گياهزار او كدام است تا آنجا شود ، و چهار پاى داند كه آخر « 1 » علف او كجاست روى به آن جا نهد ، اين قوم از بهائم باز پستترند كه نميدانند كه خير ايشان از كجا ميآيد و ايشان خداوندان عقلند و بصيرت ، و من براى ايشان مثلى ميزنم ؛ بگو ايشان را : چه گوئيد در زمينى كه مدّتى دراز خراب و موات باشد خداوندى قوى و حكيم روى بعمارت آن آورد ديوارى محكم گرد آن برآرد و كوشكى در آنجا بنا كند ، و كاريزى آب در او روان گرداند ، و انواع درختان ميوه درو بنشاند ، و عمارت اين بنفس خود كند و نگاهبانان قوى و أمين به روى گمارد چون وقت آن درآيد كه درختان برآيند بجاى ميوه خرنوب « 2 » بيايد آنگه خداوندش
هامش
الىّ بالتقوى و الكفّ عن ذبح النّفس التّى حرّمتها فأيديهم مخضوبة منها و بنانهم مزمّلة بدمائها ، و يشيّدون لى البيوت و المساجد و يطهّرون أجوافها و ينجّسون قلوبهم و أجسادهم و يدنّسونها فأىّ حاجة لى إلى تشييد البيوت و لست أسكنها ؟ ! و أىّ حاجة لى إلى تزويق المساجد و لست أدخلها ؟ ! و إنّما أمرت برفعها لا ذكر فيها و أسبّح و لتكن معلما لمن أراد أن يصلّى فيها .
يقولون : لو كان اللّه يقدر على أن يجمع ألفتنا لجمعها ، و لو كان اللّه يقدر أن يفقّه قلوبنا لفقّهها ، فاعمد الى عودين يابسين ثمّ أنبئهما و هم فى أجمع ما يكون فقل للعودين : انّ اللّه
( 1 ) در برهان قاطع گفته : « آخر بضمّ ثالث و سكون راى بىنقطه جاى علف خوردن اسبان را گويند و با واو معدوله هم بنويسند به اين صورت [ آخور ] بسبب آنكه رسم الخطّ اين زمان است چنان كه خواهد آمد » و اندكى بعد گفته : « آخور بضمّ ثالث و سكون واو معدوله وراى قرشت جاى علف خوردن دوابّ را گويند و به عربى معلف خوانند و بىواو نيز درست است چنان كه گذشت » .
( 2 ) ثعلبى در عرائس عبارت عربى آن را چنين نقل كرده : « فلمّا أطلعت جاء طلعها خرنوبا » صاحب منتهى الارب گفته : « خرنوب بالضمّ و يفتح درختى است خاردار بستانى و برّى مىباشد ثمر آن مانند سيب است ليكن بدمزه و از آن ربّ و شراب ميسازند ؛ و ذكر فى خ ر ب » . و در [ خ ر ب ] نيز نزديك به همين معنى را ياد كرده و در برهان قاطع نيز بمعنى آن تا حدّى مفصّلا پرداخته است هر كه خواهد مراجعه كند .