تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
تعالى و اگر گفتى كه : بهشت مىفروشم كرا زهرهء آن بودى كه گفتى كه : من مىخرم ، يا من بهاى بهشت دارم ، بهشت ناخريده بماندى و بنده ازين خير بريده ، پس يأس و افلاس پديد آمدى گفت : اين مبايعت مرا با مؤمنان است كه كافر مرا نشناسد و آنكه كسى را نشناسد چيزى قيمتى ازو ببهاى اندك نتوان خريد و كافر را آن منزلت ننهم كه با وى مبايعت كنم ، تا از تو متابعت نباشد ازو نيز مبايعت نباشد متابعت دلّال محمّد مختار بايد تا مبايعت ذو الجلال جبّار حاصل آيد ، مبايعت در سراى شرع ميرود و شارع درين ميانه دلّالست هر كه با اين دلّال آشنا نشود او را كى رسد كه مبايع ما باشد
« فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ »
دعوى دوستى او مىكنى كمر خدمت ما بر ميان بند تا ازو بجز محبّت نيابى هركه چيزى با بهائى دارد آن را بدلّال دهد تا دلّال عرضه كند تا كرا دربايست باشد ، كافر را جان و مال بهائى نيست لا جرم برين درگاهش روائى نيست هر كه چيزى بابها دارد درين درگاه پربها دارد پس اوّل از تو معرفت بايد تا از دلّال تو شفقت بود
« وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً »
تا از مشترى صفقه بود كه
[ إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ]
تا تو بيگانه باشى او را چه كرا كند كه با تو شرا كند چون آشنا شدى او را چه منع كند از آنكه با تو بيع كند ؟ پس اوّل قدم در نه و دست بيعت ده تا بنوبت دويم دست بصفقهء بيع بر دستت زنند پاى در نه و دست بده و جان و مال از دست بده تا چون مالت نباشد مآلت باشد ، و چون جانت نباشد جانان و جنانت باشد چون از ملك خود بيزار شوى و بدر آئى بملك من درآيى فردا مالك را با ملك و ملك من كار نبود و بر مملو كان من راه نبود كه ما على الحسنين من سبيل ، نفس مؤمن شهرستان من است ، جوارح او سواد و روستاق آنست ، عروقش مجارى آب و جويهاى آنست و حواسّ وى بروج آنست و او را چهار حدّ است يكى بآدم كه ابو البشر است
« خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ » *
و يكى بابراهيم
« مِلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْراهِيمَ »
و يكى با محمّد مصطفى
« لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ »
و يكى پدرت
« ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ »
و بر وى چهار در است يكى بر توحيد و شهادت گشاده و ديگرى بر صدق و زهادت نهاده و يكى باخلاص و طاعت و يكى با جمعه و جماعت ، نفس مؤمن اختيار كردم و او را خواستم از آنكه او مرا خواست منافق چون مرا