خود برد و هر كه كاره باشد و نخواهد نبرد و معنى ديگر
[ فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً ]
را آنست كه خلف وعد ايشان و بخل ايشان ايشان را به جائى رسانيد كه نفاق ايشان ظاهر گشت يعنى بخل ايشان نفاق ايشان را در عقب آورد و ثمرهء بخل ايشان نفاق بود سعيد بن ثابت گفت كه : ايشان اين معنى در دل داشتند و به زبان نگفتند : نبينى كه خداى تعالى گفت :
[ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَ نَجْواهُمْ ]
نميدانند ايشان كه خداى تعالى سرّ ايشان داند يعنى هر چه ايشان در دل دارند و با كس نگويند
[ وَ نَجْواهُمْ ]
و آنچه ايشان با يكديگر گويند از آن كسانى كه بر ايشان اعتماد دارند و خداى تعالى دانندهء غيبهاست راز نهان و آشكاراى ايشان داند حسن بصرى روايت كرد از رسول صلّى اللّه عليه و آله و عبد اللّه عمر كه : أربع من كنّ فيه فهو منافق و ان صلّى و صام و زعم أنّه مؤمن إذا حدّث كذب ، و إذا وعد أخلف ، و اذا خصم فجر ، و اذا عاهد غدر ، و اين حديث بمنافقان مخصوص است چنان كه روايت كردهاند از مقاتل بن حيان كه : او گفت : من بر قضاى سمرقند بودم ابو سعيد مقبرى گفت از ابو هريره از رسول صلّى اللّه عليه و آله : ثلاث من كنّ فيه فهو منافق إذا حدّث كذب و إذا ائتمن خان و اذا وعد أخلف ، اين حديث بر من سخت آمد بر خود بترسيدم و بر جملهء مردمان از آنكه كم كسى باشد كه ازين خالى بود قضاء سمرقند رها كردم و ببخارا آمدم و از علماى بخارا اين حديث پرسيدم فرجى نيافتم ، بمرو آمدم و از علماى مرو پرسيدم هيچ راحت نديدم ، بنيشابور آمدم هيچ فرجى نديدم ، شنيدم كه شهر بن حوشب بجرجان است آنجا رفتم اين حال بر وى عرضه كردم مرا گفت : من هم چون تو خائفم برى رو كه سعيد جبير آنجا متوارى است از وى بپرس ، برى آمدم و اين حديث پرسيدم مرا به حسن بصرى حواله كرد و گفت : من درين چيزى نميدانم ، برخاستم ببصره رفتم پيش حسن بصرى و قصّه به او گفتم گفت : رحم اللّه شهرا و سعيدا ؛ ازين حديث نيمى بايشان رسيد و نيمى نرسيد اين چنان بود كه چون رسول صلّى اللّه عليه و آله اين حديث بگفت صحابه دل مشغول شدند و نيارستند كه از رسول صلّى اللّه عليه و آله بپرسند ، بحجرهء فاطمهء زهرا عليها السّلام آمدند و گفتند : يا بنت رسول اللّه پدرت امروز حديثى گفت كه :
همه از آن انديشهناكيم فضل كن از براى ما از پدرت بپرس معنى اين حديث ، تا خاصّ