بردار ز كام خويش يك بار دو گام
ص 102
خاكست نقش دنيا پاك است نقش دين * خاكى همىفروشم پاكى همىخرم
ص 53 ح ، 141 ، 181
هر لحظه ز عشق در سجودى دگرم * وز لوح وجود گرد جودى دگرم
دستى كه من از وجود خود گم شدهام * گر زندهام اكنون بوجودى دگرم
ص 10 ح ، 112
من خود چو اسير در غمان خويشم * تو نيز بيامدى نشستى پيشم
ص 37
گفتم كه مگر صيد كنم با دامم * صيد آمد و برد مر مرا با دامم
ص 43
گويند مرا كه دل ز مهرش بركن * خوش مىگويى نكوست مىنتوانم
ص 30
با تو من خوب و زشت را چه كنم * چون تو هستى بهشت را چه كنم
ص 18
شكر ايزد را كه ما از خود رهايى يافتيم * در جوار حضرت حق آشنايى يافتيم