سوره 37 آيه 40
40 -
إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ .
خداوند به فرشتگان كه معايب آدميان برشمردند فرمود : شما چرا به جفاى عمل ايشان نگريد ؟ به صفاى علم من نگريد كه مىدانم آنچه را كه شما نمىدانيد ! به ابليس فرمود : تو چرا به خاك سياه خشك نگرى ؟ به خلعت صفت ما بنگر ! اگر بر دوستان ما زلّتى رود و نقد معاملت ايشان به معصيتى مغشوش گردد ، بوتهء توبه در برابر ايشان مىداريم ! و حكمت زلّت آنست كه بنده تا به زلّت خود مىنگرد افتقار آرد ، و چون از طاعت به ما مىنگرد ، افتخار آرد ، و بايد كه بنده همواره ميان افتقار و افتخار روان باشد ! و ميان بيم و اميد گردان ! در بيم كفّاره گناهان را مىزارد و در اميد به يافت نعيم جاودان مىنازد !
پير طريقت از اينجا گفت : بر خبر همىرفتم جوياى يقين ، خوف مايه و رجاء قرين ، مقصود از من نهان و من كوشندهء دين ! ناگاه برق تجلّى بتافت از كمين ! آرى ، از گمان و شك آنچنان بينند و از دوست چنين !
سوره 37 آيه 41
41 -
أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ .
آيه . كسى را كه حال آن بود و روش او بدان صفت باشد سرانجام كار و ثمرهء روزگار او اين باشد كه روزى معلوم و ميوههاى باكرامت مقرون به دو رسد !
يحيى معاذ را پرسيدند : هرگز بود كه دوست روى سوى دوست آرد ، او روى بگرداند ؟ گفت : خود كى باشد ؟ كه روى از دوست برگرداند ؟ هزار جان فداى آن جوان باد كه رمز عشق بداند ؟
خداوند ، كسانى را كه طوق دوستى در گردن دارند در دامن فضل خود و در مهد عهد پرورش مىدهد ، و به ذات خود با آنها مكاشفه و به صفات خود با آنان خطاب مىكند !
در عظمت او همينقدر بس ، كه عرش در صفت رفعت است او را رفعت بس ، كرسى در صفت عظمت است او را عظمت بس ، آسمان را آرايش و زينت است او را آرايش و زينت بس ! امّا دلى كه رفعت عرش و عظمت كرسى و زينت آسمان ندارد دعوى هستى ندارد ! و همه افتقار و انكسار دارد ! و رحمت خدا او را بس !
سوره 37 آيه 61
61 -
لِمِثْلِ هذا فَلْيَعْمَلِ الْعامِلُونَ .
اگر مؤمنان را سزا است كه بر اميد ناز و نعيم بهشت و لذت نعمتهاى ديگر سخن گويند ! پس عارفان سزاوارترند كه به اميد ديدار جلال احديّت و يافت حقايق قربت ديده و دل را فدا و جان را نثار كنند !
تفسير لفظى [ آيات 83 الى 138 ]
83 -
وَ إِنَّ مِنْ شِيعَتِهِ لَإِبْراهِيمَ .
و از همدينان نوح و شيعيان او ابراهيم خليل است .
84 -
إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ .
كه با دلى رسته از گمان و شك به خداى خويش آمد .
85 -
إِذْ قالَ لِأَبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما ذا تَعْبُدُونَ .
وقتى به پدرش و خويشانش گفت اين چيست كه مىپرستيد ؟
86 -
أَ إِفْكاً آلِهَةً دُونَ اللَّهِ تُرِيدُونَ .
به دروغ خدايانى جز خداى يگانه مىخواهيد ؟
87 -
فَما ظَنُّكُمْ بِرَبِّ الْعالَمِينَ .
پس چه پنداريد و چه گمان بريد به پروردگار جهانيان ؟
88 -
فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ .
پس ابراهيم در ستارهها نگريست نگريستن ( به فريب و دستان ) .
89 -
فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ .
ابراهيم براى آنكه با قوم به صحرا نرود گفت : من ( طاعونزده شدم ) بيمارم !
90 -
فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرِينَ .
پس مردم از او دور شدند و پشت به او كردند !