خود را به بلاها مبتلى كند ، چون در فردوسهاى برين بسى درجه و منزل است كه بنده به جهد و كوشش ( يا به عبادت و طاعت ) بدان نرسد ، خداوند آن بندهها را به آن بلاها كه بر سر او گمارد به آن درجه رساند !
لطيفه : نوشتهاند روزى رسول خدا به آسمان مىنگريست و مىخنديد و گفت شگفت دارم از حكم خداوند دربارهء بندهء مؤمن ، كه اگر به نعمت حكم كند رضا دهد و خير او در آن باشد و در آن سپاس گزارد ! و اگر به بلا حكم كند ، رضا دهد و خير او در آن باشد !
سوره 33 آيه 21
21 -
لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ .
آيه . هركس در دنيا انتظار خير و عافيت از خدا دارد و گرفتار بلا و معصيت و سختى زندگى مىشود به پيغمبر خدا تأسّى جويد و به آنچه به او مىرسد شكيبا باشد ، نه مانند منافقان دنبال علت و سبب بلا رود و شكايت آغاز كند !
اقسام بندگان خدا : گفتهاند : حقتعالى ذريهء آدم را هزار قسم گردانيد و ايشان را بساط محبّت خويش نشان داد ، و از آنها آرزوى محبّت برخاست ! آنگاه خداوند دنيا را بياراست و بر ايشان عرضه داشت بيشتر آنها چون زخرف و زيور و گلهاى دلرباى دنيا را ديدند ، مست شده و شيفتهء دنيا گشتند ! و با دنيا بماندند ! مگر يك گروه كه همچنان بر بساط محبّت ايستاده بودند و سر به گريبان دعوى برآورده ! پس از آن اين گروه را هزار قسم گردانيد و عقبى بر ايشان نماياند ، ايشان چون آن ناز و نعيم هميشگى را ديدند ، شيفتهء حور و قصور شدند و با آن بماندند مگر يك گروه كه همچنان بر بساط محبّت ايستاده بودند ! و خواهان گنجهاى معرفت و خداشناسى بودند ! آنگاه از جناب جبروت و درگاه ملكوت خطاب آمد كه شما چه مىخواهيد و چه مىجوئيد ؟ ايشان گفتند : خدايا تو بهتر مىدانى چون تو داناى راز همه هستى و عالم به سرّها و خفيّههاى بندگانى و تو زبان بىزبانانى و خود دانى كه خواستهء ما چيست ؟
ما راز جهانيان شمارى دگر است * در سر بجز از باده خمارى دگر است
خداوند ، آن گروه را به سر كوى بلا آورد و بلاها و مصيبتها را به ايشان نمود ، اين يك گروه هزار قسم شدند ! همه روى از بلا بگردانيدند مگر يك گروه اندك كه روى گردان نشدند و عاشق و آر سر به كوى بلا در نهادند ! و از بلا نينديشيدند و گفتند ما را همان دولت بس كه محمل اندوه تو گشتيم و غم بلاى تو خورديم ! و يك يك به زبان حال مىگفتند :
من كه باشم كه به تن رخت وفاى تو كنم * ديده حمال كنم بار جفاى تو كشم !
گر تو بر من به تن و جان و دلى حكم كنى * هر سه را رقصكنان پيش هواى تو كشم !
پس قدر درد او كسى داند كه او را شناسد ، كسى كه او را نشناسد قدر درد او چه داند ؟
پير طريقت گفت : الهى ، ناليدن من در درد ، از بيم زوال آن است ، او كه از زخم دوست بنالد در مهر دوست نامرد است ! اى جوان اگر زهرهء اين كار دارى قصد راه كن و شربت بلا نوش كن و دوست بر آن گواه دار ! اگرنه ، عاقبت به نازدار و سخن كوتاه كن ! چون هيچكس به بددلى جانبازى نكرد ، و به پشتى آب و گل سرافرازى نداشت ! با بيم جان ، غوّاص نتوان ! و به پشتى آب و گل سرافرازى نتوان ! يا جان كم گير ، يا خويشتن متاوان