مىخواهى مرا بكشى ! چنان كه ديروز كسى را كشتى ؟ تو نمىخواهى مگر آنكه در زمين جبّارى باشى ! ( خودكام و خونريز ) و نمىخواهى كه مردى نيكوكار باشى « 1 » .
20 -
وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى قالَ يا مُوسى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ .
در آن هنگام مردى از دورترين نقطهء شهر بشتاب مىآمد ، و گفت اى موسى مهتران شهر باهم مىسازند و مىسكالند كه تو را بكشند ، تا زود است از شهر بيرون شو ، كه من از نيكخواهان توأم .
21 -
فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ .
پس موسى از شهر بيرون شد و ترسان و نيوشان ( و نگران كه آيا كسى او را مىگيرد ؟ ) گفت : پروردگارا ، مرا از اين گروه ستمكاران نجات ده !
تفسير ادبى و عرفانى
سوره 28 آيه 0
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ .
بنام خداى يگانه ، كه در صنع او خللى و در كار او زللى نيست ، بنام او كه پادشاه است بىسپاه و كامران است بىاشتباه ، آمرزنده گناه ، حضرت او گناهكاران را پناه ، و درگاه او بىكسان را پايگاه ، هيچ خاطرى او را درك نكند ، ليكن دوستى او آينهء هواخواهى است .
لطيفه : حرف ( ب ) هرچند در شكل حقير و كوچك است ولى چون با نام حق پيوسته ، قدر و جمال يافته و شأن و كمال گرفته ! تا بدانى كه هركس با حق پيوست از پستى و حقارت رست و هركس دل در غير ما بست در نهاد خود شكست !
سوره 28 آيه 1
1 -
طسم ،
( ط ) اشارت به طهارت عارفان است و ( س ) اشارت به سرّ دوستان و ( ميم ) اشارت به منّت او بر مؤمنان و جوانمردان و دوستان در نعمتها است كه به آنان داده .
گويند زندگى جوانمردان و دوستان حق به سه چيز است : زندگى به ذكر ، زندگى به معرفت ، زندگى به وجود ، - زندگى ذكر را ثمره انس است ، و زندگى معرفت را فايده سكوت است ، و زندگى وجود را نتيجهء فنا است ! و اين فنا به حقيقت بقاء است ! كه تا از خود فانى نشوى به او باقى نشوى !
بو سعيد خرّاز عارف بزرگوار گويد : در عرفات بودم و روز عرفه حاجيان را ديدم كه دعاها مىكردند و نيكو همىزاريدند ، بر هر زبانى ذكرى و در هر دل شورى ، و در هر جانى عشقى و در هر گوشهاى سوزى ، و نيازى ! و با هركسى دردى و گدازى ! مرا نيز آرزو خواست كه دعائى كنم و چيزى خواهم ، هرچند آنچه مىبايد ناخواسته ، خود داده و ناگفته خود ساخته و پرداخته . آخر قصد كردم تا از راه حقيقت بر او باز شوم ! و دعا كنم ! به سرّ ، به من الهام داد : باوجود ما از ما چيزى مىخواهى ؟ !
از تعجب هر زمان گويد بنفشه ، كاى عجب ! * هركه زلف يار دارد ، چنگ چون در ما زند ؟
هامش
( 1 ) بعضى مفسران نوشتهاند مردى كه به موسى گفت : ديروز آدم كشتى ، همان مرد اسرائيلى بود كه يارى خواسته بود ! زيرا چون موسى خواست قبطى را بزند اسرائيلى تصور كرد مىخواهد او را بزند ! اين بود كه ترسيد و گفت : مىخواهى مرا بكشى چنان كه ديروز كسى را كشتى ؟ و قبطى از اينجا موسى را شناخت و به كاخ فرعون خبر داد .