صورتست و آن حرارت و برودت است كه از كيفيّات فاعلهاند و يا عارض مادّه و آن رطوبت و يبوست است كه از كيفيّات منفعلهاند و توليد غذا از مادّه است و تاثير دوا از كيفيّت است در اكثر احوال و گاه به صورت و گاه بهر دو است و خاصيّت البتّه از صورتست كه عبارت از صورت نوعيّه باشد و غلبه و تاثير يا بيكى از آن امور ثلثه است به تنهايى و يا بدون آنها و يا بهر سه بحسب تركيب يا تساوى ايشان باهم و يا بعدم تساوى مثلا در دواى مطلق قوى و غالب و زائد كيفيّت است و دو امر ديگر مغلوب و ضعيف و در ذو الخاصيّة صورت قوى و غالب و زائد است و بر همين نسبت در غذاى دوائى و غذاى ذو الخاصيّة و غيرها و به جهت اشاره بدين معنى آن را مصدر بذكر نمودهاند غذاى دوائى و دواى غذائى و دواى فادزهرى و دواى سمّى و امتثال اينها مينامند و ذو الخاصيّة يا موافق و مقوّى و منقى و حافظ مزاج اصلى و حرارت غريزى و قويست و يا مخالف و مفسد و فانىكنندهء انها و اوّل را فادزهر و ترياق و ثانى را سمّ ميگويند و چون اين مقدّمات بالاجمال دانسته شد
[ در بيان غذاى مطلق ]
پس بدانكه آنچه وارد بدن انسان گردد خالى از آن نيست كه تاثير آن يا بمادّه فقط است و آن را غذاى مطلق نامند و يا بكيفيّت فقط و آن را دواى مطلق و يا بمادّه و كيفيّت هر دو آن را غذاى دوائى و يا بكيفيّت و مادّه هر دو و آن را دواى غذائى و يا به صورت فقط و آن را ذو الخاصيّة گويند و اين يا موافق و دافع مضارّ است و يا مخالف و احداثكنندهء مضرّت و فساد و هريك از اينها منقسم به چند قسم ميگردند امّا آنچه موافقست پس تاثير آن يا به صورت فقط است و آن را فادزهر و يا بمادّه و صورت هر دو و آن را غذاى فادزهرى و يا بكيفيّت و صورت هر دو و آن را دواى فادزهرى و يا بهر سه از مادّه و كيفيّت و صورت و آن را غذاى دواى فادزهرى خوانند و امّا آنچه تاثير آن بمخالفت و مضادّت باشد نيز بر چند نوعست يا به صورت فقط است و آن را سمّ مطلق نامند و يا بكيفيّت و صورت هر دو و اين نيز بمراتب است اگر در كمال قوّت است آن را دواى سمّى گويند و اگر در كمال قوّت نيست و آن نيز بر دو نوعست يا با آن قوّت مسهله است و آن نيز بر سه نوع است يا قوى است و يا متوسّط و يا ضعيف امّا قوى را تاثير به صورت و كيفيّت است باهم و آن را دواى مسهل ذو الخاصية نامند و امّا متوسّط را تاثير به كيفيّت و صورتست و اين را دواى را مسهل گويند و امّا ضعيف را اكثر تاثير بكيفيّت و مادّه و صورت هر سه است و ليكن همه ضعيف و ناقص خصوص صورت و اين را دواى مليّن خوانند و معنى و تفصيل اين اجمال آنكه غذاى مطلق آنست كه تاثير و تاثر آن در بدن بمادّهء فقط باشد نه بكيفيّت و صورت بدين قسم كه چون وارد بدن گردد و تاثير در آن نمايد بتوسّط كيفيّتى كه لازم آنست بدن از آن متاثّر و متغيّر نشود و از مزاج اصلى خود نگردد بلكه در آن تصرّف نموده تا بالقوّهء آن را بفعل اورد و آن را متغيّر و متبدّل از صورت غذائى به صورت خلطى سازد و مستعدّ اينكه بگردد جزو عضو و بر اقطار ثلثه آن بيفزايد و فايض گردد و بر آن صورت عضوى از مبدء فيّاض جلّ شانه باستعداد قريب مانند آب گوشتهاى لطيف و زردهء تخم مرغ نيم برشت و يا بعيد مانند گندم و ساير حبوب و بقول و غيرها و كيفيّت حاصله از آن خلط منافى و غالب بر كيفيّت اصلى بدن و اعضا نباشد
[ در بيان دواى مطلق ]
و دواى مطلق آنست كه تاثير آن در بدن بكيفيّت فقط باشد و مادّهء آن قابليت غذائيّت و جزو بدن شدن نداشته باشد بدين قسم كه چون وارد بدن گردد و حرارت غريزى در آن تصرّف نمايد متاثّر و متغيّر نگردد بلكه ثانيا او تصرّف در بدن نمايد و آن را متاثّر و متغيّر بكيفيّت خود سازد از حرارت و برودت و رطوبت و يبوست مفردا يا مركبّا مانند فلفل و زنجبيل و نيلوفر و كافور و بزر رازيانه و امثال اينها
[ در بيان غذاى دوايى ]
و غذاى دوائى آنست كه تاثير آن در بدن بمادّه و كيفيّت هر دو باشد به همان نحو با غلبهء مادّه كه بعد تاثير و تاثّر از آن خلطى حاصل گردد كه جزو بدن تواند شد و با آن اندك كيفيّت و مزاجى باشد غالب بر كيفيّت و مزاج اصلى بدن و تغيير مائى در بدن نمايد بكيفيّت خود از كيفيّات اربعه مانند خس و ماء الشّعير و خيار بادرنگ كدو و هندوانه و خربزه و انگور و بقلة الحمقا و اسفاناج و بابونه و شبت و شلغم و زردك و چغندر و كلم و ماش و عدس و نخود و لوبيا و غيرها و دواى غذائى آنست كه تاثير آن در بدن بكيفيّت و مادّه هر دو باشد با غلبهء كيفيّت و بدن را متغيّر سازد تغيير مائى و ثانيا بدن در آن تصرّف نمايد و از آن خلط بسيار كمى حاصل گردد كه قابليّت غذائيّت و جوهر بدن شدن و فيضان صورت عضوى داشته باشد با كيفيّتى غالب بر بدن مانند كندنا و نعناع و برگ كاسنى و عنب الثّعلب و سير و پياز و توت و الو و اكثر ميوها و بزر و مانند خيار و خربزه و هندوانه و غيرها و بدانكه ادويه و اغذيه را افعال كليّه مىباشد مانند تسخين و تفريق حار و تبريد و تكثيف بارد و تليين و سيلان رطب و تيبيس و صلابت و امساك يابس و نيز هريك از ادويه را صفات مخصوصه است كه مشابه افعال كليّهء آنست مانند تفتيح و تسديد و ردع و تحليل و امثال اينها و اغذيه مفرده را صفات منحصر است در هيجده قسم بدين نحو كه غذاگاه مىباشد صالح الكيموس و يا فاسد الكيموس و اوّل آنست كه متولد شود از آن خون طبيعى صافى كه مخلوط نباشد با آن اخلاط ديگر مگر اندكى به قدر احتياج و ثانى بخلاف آنست و هر واحد از آن هر دو منقسم مىشوند بسه قسم لطيف و كثيف و متوسّط بينهما و باز بسه قسم ديگر كثير الغذا و قليل الغذا و متوسط بينهما كثير الغذا آنست كه از آن خون بسيارى تولد يابد و قليل الغذا به عكس آن و متوسّط بينهما پس اقسام اغذيه هيجده مىشود بضرب سه در شش و به بيان ديگر آنكه غذا يا رقيق لطيف است مانند اسفاناج و يا غليظ است مانند پنير و يا معتدل است مانند ابگوشت بزغاله و هر واحد از آن هر دو يا جيد است مانند ابگوشت جوجهء مرغ و بيضهء مرغ و ماهى ريزه و يا معتدل است مانند ابگوشت بزغاله و نخود و نان تازه و يا دريست مانند خردل و سير و پياز هريك از اينها با كثير الغذا است مانند زردهء بيضهء نيم برشت و معتدل الغذاء مانند