بران دركشند و در مقام خردهگيرى درنيايند و ناقص نگذارند و هرگونه فوائد و عوائدى كه دريابند از فضل او جل شانه و آن حضرات ع و يمن دولت ملازمت و فيض خدمت و بركت هدايت و ارشاد جناب حضرت ارشاد مابى مد ظلّه العالى روح مطهّر آن هر دو مغفور مبرورانند و اين عاصى را بدعاى مغفرت ياد آرند و التّوفيق من اللّه العلىّ الاعلى لا حول و لا قوّة الّا باللّه منه المبدء و اليه المنتهى .
قطعه
غرض نقشى است كزما ياد ماند * كه هستى را نمىبينم بقائى
مگر صاحبدلى روزى برحمت * كند بر حال اين مسكين دعائى
[ ذكر مطالب فصلهاى كتاب به صورت فهرستوار ]
مقدّمه در بيان امرى چند كه اطّلاع بدانها پيش از شروع در مقصود ضروريست در ضمن بيست فصل و ذيلى فصل اوّل در بيان غذا و دوا و ذو الخاصيّة فصل دويّم در بيان مركّب القوى و ذو الخاصية فصل سيّم در بيان مزاج و اقسام امزجه فصل چهارم در بيان طرق معرفت امزجهء ادويه و اغذيه فصل پنجم در بيان احتياج به تركيب ادويه فصل ششم در بيان كيفيت تركيب ادويه فصل هفتم در بيان معرفت درجات امزجهء ادويهء مركبّه و طريق استخراج انها فصل هشتم در بيان طريق استخراجات مقادير شربات فصل نهم در بيان اعمار بعض ادويهء مفرده و مركبّه و خواصّ انها فصل دهم در بيان زمان ادراك و مدّت اعمار بعضى ادويهء مركبّه فصل يازدهم در بيان سبب اختلاف اقوال اطبّا در ماهيّت و خواصّ ادويه فصل دوازدهم در بيان طريقهء اخذ ادويهء و حفظ انها فصل سيزدهم در بيان اداب طعام خوردن و آب نوشيدن و اطعمهء كه جمع انها باهم مناسب نيست فصل چهاردهم در بيان احراق بعض ادويه و تحميص و تشويه و قلى و تدبير و غسل انها فصل پانزدهم در بيان معرفت افعال ادويهء مفرده و خواصّ انها فصل شانزدهم در بيان بعض اصطلاحات طبيّه فصل هفدهم در بيان حدود امراض به ترتيب حروف تهجّى فصل هيجدهم در بيان اوزان و مكائيل صغار و كبار شرعيّه و طبيّه و اهل ايران و هندوستان و تطبيق بعضى با بعضى ذيل در بيان تحويل بعضى اوزان ببعض و معرفت آن فصل نوزدهم در بيان بعض امور متعلّقه بنجوم و طبيعيّان فصل بيستم در بيان اسناد طب خال والد ماجد و والد مؤلّف و مؤلّف
فصل اوّل در بيان غذا و دوا و ذو الخاصيّة از فادزهر و سم و دواى مسهل و ملين و اقسام هريك
بدانكه چون مقرر است نزد كلّ طوايف اهل دانش و بينش كه علّت غائى و مقصود اصلى از ايجاد كل افرينش انسان است كه فرد كامل و نسخهء جامع و منتخب شامل كلّ عوالم است و او را بدنى و روحيست و روح او از عالم تجرّد و تقدّس و امر ربّ است تقدّس و تعالى و بدن او از عالم تجسّم و خلق حادث از عناصر و اخلاط و ايضا او را روحى است جسمانى حاصل از بخار دم طبيعى جيّد صافى لطيف و متين در تجويف ايسر قلب كه روح طبّى نامند مرتبط بان روح جهت ايصال فيض آن عالم بدين عالم و رسانيدن كمالات حاصلهء اين عالم بدان عالم و بدن باعتبار تركيب و تجسيم لا محاله دائم در تغيير و تبدّل و تزايد و تناقض و نما و انحطاط و امحلالست و بدين سبب دائم محتاج به بدل ما يتحلّل و مدد و معينى است كه از خارج تا آنكه زمانى چند بماند و كمالات لايقه به حال خود را كه انسانيّت و بقاى او بدنست تحصيل نمايد و ما بالقوّه او بالتّمام بتدريج بفعل آيد و نيز توليد مثل براى بقاى نوع ازو حاصل گردد و روح دويّم تابع به بدن نيز بسبب تغيير بدن متغيّر شود و آن روح اوّلى هرچند مجرّد است امّا تعلّق و ارتباطى به بدن دارد بواسطهء آن روح طبّى و غذا و مدد از حواس و مدارك بدن مىيابد همچنان كه روح طبّى و آن بدل مغير به غذا و طعام است و امر ب
كُلُوا وَ اشْرَبُوا *
و نهى از
وَ لا تُسْرِفُوا *
و كريمهء ( ا فلا ينظر الانسان الى طعامه ) بطريق عموم ناذل و شامل هر دو است هرچند غذاى حقيقى روح مجرّد امرى ديگر است كه ادراكات كليّه و اعمال حسنه و معارف و ملكات مرضيّه باشد كه ما به الامتياز انسان از ساير مخلوقات بدانست و ليكن تحصيل انها بتوسّط آلات بدنى و قوى و ارواح و مدارك است و بدون اينها نميتواند حاصل نمود زيرا كه بدن حكم مطيئه و باربردارى دارد آن روح را و غذا و طعام لا بد از نباتات و حيوانات از مولدات ثلثه خواهد بود زيرا كه جمادات صلاحيّت و قابليّت آن ندارند كه غذاى انسان شوند و آشاميدن آب از براى ترقيق و بدرقه و رسانيدن غذاست به اعضاى ضيقه و اعماق بدن به زودى و اسانى و به جهت ترطيب بدن نه بجهة تغذيه زيرا كه بسبب بساطت خود قابليّت تغذيه ندارد و جزو بدن نمىشود نيز چون بدن بسبب عوارض و موانع چند و از عدم مراعات قوانين كليّهء حفظ صحّت و قواعد ستّهء ضروريّه و تجاوز از حدّ لايق و واجب آن مزاج اصلى خود منحرف ميگردد كه مسمّى به مرض و داء است محتاج ميگردد بدفع و رد آن به حالت اصلى خود بمعاونت غذا و دوا و غيرهما از تدابير و بيان ديگر آنكه بدن من حيث المجموع از اعضا و ارواح و قوى و غيرها حكم مدينه دارد و طبيعت سلطان و حاكم در آن كه جميع اجزاى بدن را در قبضهء تصرّف خود مستحكم دارد و حافظ انها است و يكسر موى از قبضهء تصرّف او بيرون نيست و آنچه وارد بدن ميگردد از داخل و يا خارج بدان مطلّع است و حتى المقدور در دفع آن ميكوشد و آن را دفع مىنمايد مگر آنكه عاجز آيد بسبب ضعف خود و يا بغلبه و قوّت وارد كه در اين هنگام محتاج ميگردد و بمعاونى و مددى از خارج و معاون عبارت از طبيب است خواه طبيعت خود طبيب باشد بالهام و يا به تحصيل علم و عمل و كثرت تجربه و يا ديگرى بدستور و مدد عبارت از غذا و دواست باقسام خودها كه خواهند امد ان شاء اللّه تعالى پس اگر آن طبيب حاذق است يعنى متصّف بعلم و عمل و تجربه كار و صاحب ملكه است و هوى بر او غالب نيست و بىمرض و غرض است مدد موافق و نافع و بحسب مطلوب و به قدر حاجت به او مىرساند و الا كمتر و يا زياده و يا مخالف معاند مضر و كمتر البته خلل مىرساند و زيادتى ضرر و فساد به تخصيص كه مخالف و يا بسيارى قوى و يا سمى و يا خود سم مطلق باشد كه بالكلّ يد تصرّف و حفظ طبيعت را معطل و مختل و معزول ميدارد و خود در بدن تصرف بافساد و افناء مينمايد و بدانكه غذا و همچنين دوا صاحبان مادّه و
كيفيّت و صورتاند و مادّه هر دو جوهرند و كيفيّت عرض و عرض با عارض