آب افشرده از نباتات كه منجمد نشده باشد
عطر
بالفتح بوى خوش و بكسر خوشبوى
عفص
بكسر فا طعم زمخت كه زبان را درشت سازد و اجزاى آن را بسبب برودت بهم اورد و فعل آن تبريد و تكثيف و تصليب و تخشين و ردع است
عنقود
خوشهء نبات و عناقيد جمع آن است
حرف الغين
غرغره
بمعنى اواز مختلفه است كه از حلق برايد و مراد از او حركت دادن مائعات است در حلق و فرو بردن آن و يا فرو نبردن و ريختن آن غض بضاد معجمه نارس از نباتات غليظ بمعنى كثيف است و در اغذيه بيشتر متداول است و استعمال لفظ كثيف در ادويه
حرف الفاء
فاتر
آب نيمگرم
فتيله
بمعنى شافه كه مخصوص بدبر باشد فرزجه شافه كه قبل و رحم را مخصوص باشد فرفيرى بمعنى رنگ بنفش است
فسخ
از هم جدا شدن
حرف القاف
قابض
طعم گيرنده را نامند كه اجزاى زبان را بهم آورد و درشت سازد و فعل آن تبريد و تجفيف و تغليظ و تقويت اشتها است و در غير طعم مراد از آن شىء حابس است كه بسبب بهم اوردن اجزاى عضو حبس و استمساك نمايد قضيان شاخهاى گياه بىساق است و قضيب واحد آن است
قطور
آنچه در گوش و در اعضا بچكانند
قبعه
بضم اول و ثالث و سكون ثانى قبهاى خوشه كشت
حرف الكاف
كثير الغذاء
آنچه اكثر مقدار او جزو بدن شود
كثيف
بخلاف لطيف و آن چيزى است كه اجزاى او به دشوارى قبول انفعال از كيفيت بدنى كند و نفوذ در اجزاى بدن به سرعت ننمايد
كماد
آنچه كرم كرده بر عضو ببندند مثل تكميد سبوس گندم كيموس اخلاط متولده از هضم كبدى است كيلوس كشكابى است كه از هضم معدى بهم رسد شبيه بكشك محلول در آب
حرف اللام
لخلخه
آنچه با مائعات در طرفى كرده بر همزنند و بو كنند لحاء ريشهاى باريك نباتات
لزاق و لصوت
آنچه بر عضو بچسپانند و با چسپندگى باشد
لطوخ
بمعنى اندودن چيزى است بر عضو كه از طلا غليظتر و اضماد رقيقتر باشد
لطيف
آنچه از شان او باشد كه بعد از ورود در بدن منقسم گردد باجزاى بسيار صغير و نفوذ در جميع اجزاى بدن بسرعت كند مثل زعفران
لعابى
آنچه از خيسانيدن آن در آب اجزاى آن مخلوط به رطوبت شده چيزى لزج بهم رسد و چون برشته كنند الزاق آن رفع شود
لعوق
بمعنى انگشتپيچ است كه از معجون رقيقتر باشد
ليف
آنچه از اصول و لحاى نباتات رويد و باريكتر از لحاء باشد
حرف الميم
مالى
عسل است مالى قراطن و ماء القراطن ماء العسلاند
مايع
آنچه ضد جامد باشد و سيلان كند و رقيق القوام باشد
مبرود
آنچه بسوهان خرد كرده باشند
مر
يعنى تلخ و هرچه بسطح ظاهر زبان نفوذ كند و درشت سازد و با كراهيت بود و طبع را برهم زند و فعل آن تسخين و جلا و منع و تعفّن است
مروخ
ماليدن چيزى را بر اعضا
مراوت
پراكنده
مسبّت
آنچه خواب اورد و با منوم مرادف است
مسكر
هرچه مستى اورد اعم از آنكه با تفريح باشد يا نباشد
مسوح
آنچه در ماليدن آن بر بدن مبالغه درد لك عضو نكنند مسيخ بىمزه و با تفه مرادف است
مصول
آنچه در سوختن به حد رماديت نرسد
مضغ
خائيدن چيزى است
مضمضه
هر مايعى كه در دهن حركت دهند معقف خميده و كج شده
مغسول
آنچه در شستن آن مبالغه كرده باشند
مفرق
بفتح اول و كسر ثالث تا رك سر و در اثمار و گلها هرچه سر آن هموار نبوده زوايد داشته باشد مفرق گويند
منتن
بدبو
منخول
آنچه پخته باشند
حرف النون
ناشف
آنچه جذب رطوبات سياله كند اعمّ از آنكه منافذ او مرئى نباشند مثل آهك آب نديده و يا مرئى باشد چون اسفنج و ناشف را فحل نيز نامند
نبطى
در لغات مراد از لغت قومى است و در ادويهء مراد گياه خود روى است كه نگشته باشند
نجم
نباتات بىساق است كه بر زمين پهن شود كه به فارسى بياره گويند
نشاره
آنچه بسوهان و دم اره ريزه شده باشد
نشوق
آنچه ببينى كشند
نضوح
بحاى مهمله و بخاى معجمه نيز آمده جمع آن نضوحات ابى و ابهاى خوشبو را نامند كه بر بدن پاشند و اسم خوشبوى است مركب كه زبان حرمين شريفين مستعمل دارند و در مركبات در حرف النون ان شاء اللّه تعالى خواهد آمد
نطول
هرچه را جوشانيده و آب آن را بر اعضا بريزند و يا شويه قسمى از آن است نفاخ هرچه در آن رطوبت غريبه باشد و از حرارت بدنى تحليل نيافته مستحيل برياح شود خواه در معده و امعا مثل ميوها و خواه در عروق مانند مغزها و اكثر تخمها و قسم ثانى را فعل تقويت باه است
نفوخ
آنچه از ادويهء يابسه سائيده بىمايع در بينى دمند
نقوع و نقيع
آنچه خيسانيده و بدون جوش صاف نموده استعمال كنند
حرف الواو
وثبجستن
از جاى وثى گزند
وغره
بغين معجمه زمين سخت
وقود
برافروختن آتش
وهن
سستى
حرف الهاء
هاضم
آنچه اعانت طبيعت بر طبخ و گذرانيدن غذا و خلط كند و سبب قبول هضم آن شود مثل مصطكى
هتك
پاره شدن
هش
آنچه جرم آن در پزنده باشد و باندك فشردن ريزه شود مثل صبر و غاريقون
حرف الياء
يافوخ
پيشسر
فصل هفدهم در بيان حدود امراض به ترتيب حروف تهجى
[ حرف الالف ]
آدر
بمدّ الف و ضم دال و سكون راى هر دو مهمله
ادره
بضم الف و سكون دال و فتح راء و ها باد خصيه و ورم ريحى آن است كه خصيه بزرك شود از حدّ طبيعى و علّامه گفته اگر مريطا منشق شود و فرود آيد در آن چيزى از ما فوق آن بسوى يكى از دو خصيه آن را ارده و قيله و فتق نامند و ادرهء مائى كه دوالى نامند ريختن رطوبات بسيار است بعروق خصيتين و شيخ گفته اگر انصباب به حدى بود كه از مسالك گذشته بخصيتين آيد آن را ارده و قيله نامند و ماسواى آن را فتق باسم عام و صاحب نهايه گفته كه ادره بضم نفخه خطيه است و بفتح قيله كه به فارسى دبه خوانند
اخذه
بمدّ الف و كسر خاى و فتح ذال هر دو معجمه ها مرادف خمود است
آكله
بمد الف و كسر كاف و فتح لام و ها تعفن و و تاكلى است كه در اعضا بهم رسد و زود سرايت كند امّا فساد آن زياده از انتشار آن باشد و به ظاهر به صورت قرحه باشد و به فارسى آن را خوره نامند
اكلة الفم
مرضى است كه در صورت شبيه بقروح است و در اندك زمانى سرايت كند بسيارى از دهان را فرو گيرد و بدبو باشد به سبب عفونت
آمه
بالف ممدوده و فتح ميم مشدده و ها تفرق اتصالى است كه در سر واقع شود و تا دماغ برسد
ابرقلسا
بفتح الف و باى موحده و سكون راى مهملة و فتح قاف و سكون لام و فتح سين مهمله و الف بلغت يونانى اسم نوعى از صرع است
ابرده
بكسر اوّل و سكون باى موحّده و كسر راء و فتح دال هر دو مهمله و ها فتورى است در جماع كه مردان را حادث گردد از غلبه برودت و رطوبت به سبب كثرت جماع همزهء آن در اصل زائد است
ابرش
بفتح اوّل و سكون باى موحّده و فتح راى مهمله و سكون شين معجمه نقطهاى سفيد است كه در صورت و بدن بهم ميرسد
ابريه
خراز است
ابطريطاوس
بفتح اوّل و سكون باى موحده و فتح طا و كسر راء هر دو مهمله و سكون ياى مثناة تحتانية و فتح طاى مهملة و الف و ضم واو و سكون سين مهملة بلغت يونانى شطر الغب را نامند و آن تب