تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى ) — صفحة 524

مساهمون:

ص٥٢٤
خود متفرق و پراكنده سازد رياح مجتمعه را و قابل دفع گرداند

مقطع

يعنى جداكننده و آن دوائى را نامند كه به سبب قوّت حرارت و لطافت و نفوذ خود نفوذ نمايد ما بين خلط لزج و سطح عضو ملاصق بدان و دفع نمايد آن را بدون تصرف در قوام آن مانند سكنجبين و خردل

مقىء

يعنى قئ اورنده و آن دوائى را نامند كه بقوّت حرارت خود ترقيق نمايد اخلاط غليظه مجتمعه در مجارى غذا و معده را و بقئ دفع نمايد مانند تخم ترب

مقرح

يعنى زخم‌كننده و چرك‌آورنده و آن دوائى را نامند كه بقوّت حرارت و نفوذ و جذب خود بتحليل برد و فانى سازد در رطوباتى را كه ميان اجزاى جلد است و تفريق دهد اجزاى آن را و جذب كند مواد رديّه را بسوى آن و احداث قرحه نمايد مانند بلادر

مقوّى

يعنى قوّت بخشنده و آن دوائى را نامند كه تعديل قوام عضو و مزاج نمايد تا آنكه مانع آيد از قبول فضول منصبه بسوى آن و از افات نگهدارد يا آنكه تبريد نمايد مسخن را و تسخين نمايد مبرّد را مانند دهن ورد و يا بالخاصية بخاصيتى كه در آن است مانند طين مختوم

ملطّف

يعنى لطيف‌كننده و آن دوائى را نامند كه بحرارت معتدله خود رقيق گرداند خلط غليظ را مانند حاشا

مليّن

نرم‌كننده بطن و اين دوائى را نامند كه بقوّت حرارت معتدله و رطوبت خود اخراج نمايد آنچه در معده و امعا است و اين اعم از منضج و مزلق است مانند مغز فلوس خيارشنبر و تمر هندى و شيرخشت

منضج

يعنى اعتدال‌دهنده قوام اخلاط و مواد و آن دوائى را نامند كه تعديل قوام اخلاط نمايد قابل دفع سازد انها را اعم از آنكه رقيق را غليظ سازد مانند خشخاش و بالعكس كه غليظ را رقيق نمايد مانند طبيخ حاشار يا منجمد را نرم سيال گرداند مانند حلبه

منفخ

يعنى نفخ‌اورنده و آن و آن دوائى را نامند كه در جوهر آن رطوبت غريبه غليظه باشد كه چون فعل نمايند در آن حرارت غريزيه تحليل نيابد بسرعت بلكه مستحيل برياح گردد مانند لوبيا و بدانكه هرچه در آن نفخ است مصدّع و مضرّ به عين است و از اغذيه و ادويهء آنچه تحليل يابد رطوبت آن در هضم اول و رياح و نفخ آن در معده بماند و انحلال آن نيز در همان‌جا باشد و يا در امعا و آنچه رطوبت فضليه دران باشد و آن ماده نفخ و ريح آن بود نفخ آن در معده و امعا به تحليل نميرود بالتمام بلكه باقى ميماند و چيزى از آن در عروق اعضاى تناسل ميرود مانند زنجبيل و بزر جرجير و اين منعظ است و باعث نعوظ همان ريح است

موسخ

قروح يعنى چرك‌آورنده در زخمها و آن دوائى مرطبى را نامند كه مخلوط گردد برطوبات قروح و انها را زياده گرداند و مانع خشك شدن و چاق شدن انها مانند موم روغن

منبت

كه ملحم نيز نامند يعنى روياننده گوشت و آن دوائى را نامند كه بگرداند مزاج خونى كه وارد جراحت مىشود معتدل و مجفّف تا آنكه مستحيل به گوشت گردد و منعقد شود در آنجا گوشت جديد صالح

فصل شانزدهم در بيان بعض اصطلاحات

حرف الالف

آجام

بمعنى نىزار است

ابكم

گنگ جمع آن بكم

ابهر

بر وزن احمر نام رك كردن است كه شاهرك نامند و از قلب روئيده و از هر دو جانب گردن گذشته و بسر رفته كه از قطع آن حيوان زنده نمىماند زيرا كه آن مسلك روح حيوانى است بسوى جميع بدن و صاحب قاموس ظهر را نيز ابهر گفته

اجدع

بريده بينى

اجرد

شخصى كه بر بدن او مو نباشد و نزد اطبا عبارت از انطفاى حرارت غريزيست بسبب انطفاى رطوبت و آن را موت اخترامى يعنى استيصال و انقطاعى مىنامند

اجوف

بفتح اول و سكون جيم و فتح واو و سكون فا در اخر نام ركى است كه از محدب كبد روئيده و دو تا است يكى به طرف بالا رفته و يكى به طرف پائين و متشعب به شعبهاى مختلف گشته‌اند براى رسانيدن غذا بجميع بدن و آن را اجوف از آن جهت نامند كه جوف آن كشاده از جوف رگهاى وريدى ديگر است و نيز نام بطن و فرج و در عصب مجوفى كه بسوى هر دو چشم امده‌اند و در بدن سواى آن عصبى روئيده از دماغ نيست

اجهر

شخصى كه بر وزنه بيند

استنشاق

به بينى كشيدن چيزى مائع بود كه بسيار سائل باشد

اصل

يعنى بيخ آن اعم است از آنكه از شجر باشد يا از گياه

اغصان

يعنى شاخها و آن مخصوص بشجر و گياه شاخدار است و مفرد آن غصن

اقومالى

چيزى است كه در آن عسل را حل كنند و نگهدارند و جوش ندهند آن را

اكتحال به چشم

كشيدن چيزى بود

اكسومالى

سكنجبين متخذ از سركه و عسل است و بعضى زياده مىكنند در آن آب درياى شور يا نمك دريا

اكليل

بمعنى تاج و ابر تاريك و غير آن نيز امده است و در ادويه مراد از آن چترى و كچ بودن شكوفه و بار نباتات است و اكله و اكاليل جمع آن امده

انكباب

مراد از آن نگاه داشتن عضو است به بخار ادويهء كه در آب جوشانيده باشند و يا گرم كرده باشند

اوديه

جمع وادى است و بمعنى كنار رودخانها است

اوذرومالى

عسل و آب باران بالمناصفه درهم ممزوج نموده و در افتاب گذاشته است

اوكسائى

سركه مخلوط با آب و نمك است

حرف الباء

بادزهر

اسم پارسى ترياق است و گويند هرچه دفع سم كند و مصنوع و مركب نباشد مخصوص به اين است باقور جمع بقر است

باكور

نخستين ميوهء كه برسد

بتربريدن

بخور هرچه دود يا بخار آن را استعمال نمايند

بربور

به فارسى بلغور نامند

بزاق

و بصاق آب دهن

بزر انچه

بار نباتات در غلاف و در قشر باشد مثل خشخاش

بشع

بمعنى بدمزه و هرچه را طعم مركب از مرارت و قبض باشد به اين اسم خوانند

بصيص

نورانى و درخشنده

بطايح

زمينهائى كه آب در انها جمع شده باشد و به فارسى مرداب نامند

بعر

بفتح اول سركين

بكر

شتر جوان و بكسر اول دوشيزه

ببك

بتحريك كرهها كه در ساق اشجار متكون شود

حرف التاء

ترياق

به فارسى ترياك نامند و هرچه در شان او باشد كه حفظ قوّت و صحت مزاج روح به حدى كند كه رفع ضرر نمايد به اين اسم نامند و گويند ترياق مخصوص به صناعى است و آنكه افيون را ترياق نامند به جهت حفظ قوّت آن است كه درين امر باقى مىنامند به جهت حفظ قوّت آن است كه درين امر با ترياق اشتراك دارد

تصفيق

اميختن شراب با آب

تصعيد

آنچه باتش اجزاى آن را صعود فرمايند و لطيف آن را اخذ كنند

تعليق

اويختن چيزى به گردن و بسائر اعضا

تفه

يعنى بىمزه مراد طعمى است كه نه لذيذ باشد و نه كريه و تاثير آن ترطيب و تليين و ارخاى بسيار و توليد بلغم باشد

تكرج

به فارسى پاور گويند و آن متغير شدن طعم است يا لون يا هر دو