و قلمها اندك پهن و يا به مثل بيضه مرغ بسازند و در سايه خشك كرده نكاه دارند و عند الحاجه به كار برند اما تعيين زمان مذكور جهة آنست كه ثمار تغذيه تنها از مسامات عروق نميكنند بلكه از مسامات ضعيفه خفيه كه در ظاهر آنست نيز جذب رطوبات ميكنند خواه رطوبت ابى خواه رطوبة شبنم و يا رطوبتى كه دائما در هوا مىباشد و كسانى كه تعهد احوال نباتات ميكنند در مييابند اين معنى را و بهترين رطوبات رطوبت شبنم است كه در تغذيه نباتات شبيه است بطل كه از افواه عروق بيرون مىآيد و بر ظاهر اعضا مىچسبد و آن رطوبت اكثر در زمستان در اوائل بهار مىباشد تا چندانكه حرارت روز تحليل آن كند پس در پوست خشخاش از اين نوع رطوبت بسيارى نفوذ مىكند و در مبادى تكون كه از بسيارى رطوبة و ضعف حرارت نضج نيافته مانند لبن كه شبيه است بغذاى نبات كامل نشده بلكه رطوبة سبز رنك كه خام و ناملايم است پس از آنكه آن رطوبت رنك بياض و قوام معتدل كيرد و قبل از آنكه غذاى قشر شود انتهاض فرصت مىبايد نمود و استخراج دمعهء آن كردد آن زمانى است كه او تعيين كرده كه حرارت افتاب رطوبة آن را تجفيف كند از ظاهر قشر و بواسطه بسيارى رطوبة ظاهر و باطن آن نضج را قبول نكند و هرگاه بدين مرتبه رسد كه تجفيف رطوبة ظاهر كند قوة حرارت نيز چندان خواهد بود كه رطوبة باطن را نضج دهد و اين در اواسط فصل ربيع است و آنكه شق را بكارد ميكنند جهة آنست كه تا موضع بيرون آمدن لبن بسيار شود زيرا كه اكر به چيزى ديكر سوراخ كنند سيلان تمام نمييابد و امّا سبب آنكه بايد كه شق آن غائر نباشد آنست كه تا باندرون نفوذ نكند و لبن آن در باطن نريزد و امّا سبب آنكه بايد كه متشعب نشود از براى آنست كه لبن از يك موضع بدرايد بمواضع مختلفه متفرق نشود زيرا كه هرچند بيشتر و از موضع كم بيرون آيد اسانتر است التقاط از آنكه كم از مواضع متعدده متفرقه بجهة آنكه چيزى كه مقدار آن آن قدر باشد كه از يكدو موضع به خوبى تواند برامد چون از مواضع متعدده متفرقه برايد ناچار اندك مىباشد و كاه است كه دو شق متقارب كنند هرگاه دو از يك جانب قريب بموضع نصف كه يكى تا بنزديك سر آن و يكى تا بنزديك ته آن برسد و در وسط قريب بمحاذات هم باشند تا آنچه از پائين باشد از يكى بيرون آيد و آنچه از بالا باشد از ديكرى و امّا بسبب آنكه بانكشت بايد كه بردارند آنست كه اكر از مثل كارد و مانند آن بردارند از جرم قشر چيزى مىتراشد و از اجزاى كثيفه داخل آن مىشود و امّا سبب در صدفه يا پياله چينى يا شيشه جمع كردن بواسطهء آنست كه اينها تمام لبن را باز مىدهند و چيزى در انها نفوذ نميكند خصوص در صدفه و در انكشت هم چيزى نميكذارد بسبب تيزى خود بخلاف خزف و خشب و برك و مانند اينها و امّا سبب آنكه روز اول بايد كه بردارند و روز دويم نيز ميتوان برداشت آنست كه لبن مذكور كه از موضع شرط بيرون مىآيد همانجا منعقد ميكردد و تا بر افواه منافذ اين لبن هست از آنچه بعد از آنست از بيرون امدن ممنوع است و هرگاه كه بركرفتند افواه منافذ كشاده مىشود و ديكر باره بيرون مىآيد و تا منافذ نيز از تاثير هوا و افتاب تجفيف پيدا نكرده و صلب نشده احتمال بيرون امدن هست و چون خشك شد ديكر چيزى بر نميايد و از اين است كه روز سيم هيچ بيرون نميايد و امّا سبب آنكه بايد كه بر روى سنك صلايه كنند و آن را بدست بمالند آنست كه بعضى از رطوبات آن بتحليل رود و خائر و غليظ شود و زود قرص با فتيله با قلمهاى پهن و يا مانند بيضه كردد كه هوا در آن دخل نتواند كرد كه اكر بسيار رقيق باشد يا بسيار غليظ منعقد نشود و صاحب ترويح الارواح آورده كه بهترين وجهى در اتخاذ افيون آنست كه مادون سر خشخاش كه تخم آن سياه است نزديك بساق شق كنند با شرط و بكذارند تا صمغ آن بيرون آيد و بعد از آن جمع كنند كه اين افيون خوبست ظاهرا مدعاى او آنست كه بعضى از صمغ كه در ساق كياه است
آن را هم بيرون اورند و بغدادى كفته كه قومى پوست و برك و سر خشخاش را ميكوبند و ميفشارند و مىپزند تا غليظ شود و قرص ميسازند و اين بدترين اصناف آنست و ديسقوريدوس طريق استخراج افيون كه مواد عصارهء آن باشد مىآورد كه سر خشخاش و اوراق آن هر دو را بكوبند و عصارهء آن بكيرند پس آن عصاره آن را بر روى سنك صلايه كنند تا چندان غليظ شود كه توان قرص ساخت بعد از آن قرص كنند و كويد كه اين قسم افيون را سقونيون كويند
امّا بيان جودت و رداءت آن
پس بدانكه بهترين افيون لبن متخذ از خشخاش سياه است كه در سايه خشك نموده باشد بعد از آن كفتهاند افيون متخذ از لبن كوزه شقايق النعمان است و علامت جودت آن ده است اوّل آنكه در آب زود كداخته شود زيرا كه صموغ زود در آب كداخته ميشوند حتى آنكه اكر بجاى نمناك بكذارند نرم و كداخته مىشود مثل صمغ عربى و كثيرا و امثال آن دويم آنكه املس باشد يعنى بعد از آنكه در آب كداخته شد اجزاى آن متشابه متساوى باشند و دردى در آن نباشد زيرا كه آن علامت غش و اجزاى غريبه است به جهت غش جوهر غريبست و مخالطت تام ندارد و بسبب اين است كه اكثر ناهموار و دانه دانه مينمايند و بعضى كفتهاند كه آن را در آب حل كنند و صاف كنند اكر در آن ثفل بماند مغشوش است و الا خالص سيّم آنكه حاد الرائحه و منوم باشد زيرا كه افيون خالص نوبوى آن تند مىباشد و بوى خاصى دارد و منوم است و مغشوش آن كم بو است و اين بمقايسه خوب معلوم ميكردد كه اول افيون خالص اكر باشد ببويند بعد از آن آن را و يا آنكه سابق بوى خالص آن را دريافته باشند چهارم آنكه مكسور آن سفيد مائل بحمرت كمى باشد يعنى چون آن را بشكنند محل شكستن آن بدان صفت باشد پنجم آنكه در طعم او مرارت و قبض باشد و اين نيز بمقايسه معلوم مىشود كه اول افيون خالص را بچشند بعد از آن آن را و يا آنكه طعم آن را از قبل دريافته باشند ششم آنكه سنكين و زرين باشد بسبب آنكه آنچه خالص است و صافى است اجزاى او متلذذ است و آنچه غير صافى و مغشوش است اجزاى آن متخلخل و سبك است و همچنين است حال آنچه از عصاره است يعنى متخلخل و سبك است هفتم آنكه چون در افتاب كذارند نرم و كداخته شود هشتم آنكه چون در آتش اندازند و يا نزد چراغ برند زود مشتعل و افروخته كردد و در آن جرم بسيار نماند نهم آنكه شعله آن صافى باشد و تيره نباشد دهم آنكه چون خاموش كنند بوى آن تند و قوى باشد و امّا صفات مغشوش آن ضد اين صفاتست و كفتهاند كه آن را مغشوش بماميثا يا عصاره خس برى يا صمغ آن مينمايند و نشان شناختن اين هر سه آنست كه آنچه مخلوط بشياف ماميثا است هرگاه در آب مخلوط سازند بوى آن ضعيف كردد و ملمس آن خشن باشد و آنچه از عصاره خس برى سازند سبك و بىمغز باشد بجهة آنكه در طبيعت عصاره غليان است هرچند آن را بطيخ و تشميس چنان سازند كه غليظ شود و از غليان باز ماند امّا فى الجمله در آن غليانى حادث مىشود كه موجب تخلخل و خفت وزن و عدم رزانت آنست و آنچه در او عدس و امثال آن كنند همچنين رزانت و بوى آن كم است و آنچه در آن صبر و مر داخل كرده باشند طعم و رائحه صبر طعم و رائحه افيون خالص است و اين نيز بمقايسه طعم و رائحه افيون خالص معلوم مىشود چنانچه قبل ذكر يافت و آنچه كفتهاند بايد كه بوى آن موجب خواب باشد جهة