در آن قبوضت است نيز بمراتب خود
و امّا دسم
بفتح دال مهمله و كسر سين مهمله و ميم و دسومت كه بمعنى چرب و چربى است آنست كه سطح زبان را ملايم و منبسط و مستوى سازد و از افعال آن ترطيب و تليين و ارخا و الزاق و انضاج و استحاله بخلط غالب و تسخين قليل است بسبب لطافت و هوائيّت و مائيّت جوهر خود مانند ادهان و اسمان و اشياى دهنى چرب
و امّا حلو
بضمّ حاى مهمله و سكون لام و واو و حلاوت كه بمعنى شيرين و شيرينى است آنست كه سطح زبان را نرم و ملايم و منبسط و مستوى سازد و طبيعت مدبرهء بدن آن را دوست دارد و قوّت جاذبهء بدنيّه آن را به زودى به خود جذب نمايد و مشتاق بدان باشد و از افعال آن جلا و ارخا و انضاج و تليين و ترقيق و اذابه و استحاله بخلط غالب و دم و اسخان قليل است بسبب اعتدال حرارت و لطافت جوهر خود مانند شكر و عسل و دوشاب انگور و توت و خرما و انجير و انبه و بالجملة آنچه در آن شيرينى و شيرينيها باشد و اما حلو قوى الحلاوة شديد الاسخان پس آن درشتكنندهء سطح زبان و معطش است مانند شكر سرخ و بعض انواع عسل حادّ و كهنه به جوش امده
و امّا تفه
بفتح تاى مثنّاة فوقانيه و كسر فا و ها كه مسيخ نيز نامند بفتح ميم و كسر سين مهمله و سكون ياى مثناة تحتانيّه و خاى معجمه و تفاهت كه بمعنى بىمزه و بىمزكى است آنست كه سطح زبان را بسيار نرم و ملايم و منبسط و مستوى سازد و مرغوب طبيعت نباشد و از افعال آن تسكين حرارت و عطش و رفع خشونت و قبوضت و امثال اينها است اگر با رطوبت باشد و بالجمله شدّت وحدت طعم دلالت بر حرارت مىكند و اعتدال و ملايمت آن دلالت بر اعتدال و خشونت و قبوضت و عفوصت و يبوست و رخاوت و ملايمت و تليين بر رطوبت و بر همين قياس و نسبت از تركيب انها ميتوان دريافت نمود كيفيّت اشياى مركبّه را و كاهست كه شىء مركّب از دو چيز يكى بارد بىطعم و ديگرى حار با طعم مىباشد بارد بواسطه غلبهء جوهر خود بر جوهر حارّ پس در اين نوع مىباشد طعم آن مركّب غالب بسبب جوهر حارّ و فعل آن برودت بسبب غلبهء جوهر بارد مانند افيون كه تلخى از جوهر حار و تاثير برودت آن از جوهر حارّ و تاثير برودت آن از جوهر بارد آنست و اين چنين شىء را مركّب القوى مينامند و امثال آن بطريق صناعت آنست كه چون اندكى صبر را در بسيارى از دوغ ترش حل نمايند البته آن را تلخ ميسازد و امّا مزاج آن را گرم نمىنمايد پس هرگاه بطريق صناعت ممكن باشد كه چيزى طعم چيزى را منحرف گرداند و مزاج آن متغير نسازد پس بطريق امتزاج و تركيب طبيعت بطريق اولى جايز است پس استدلال بطعوم كليّه نباشد زيرا كه گاه است در بعضى جاها مخالفت با مطلوب مينمايند و گاه مجتمع ميگردند در طعم در جرم شىء واحد مانند مرارت و قبوضت مجتمع در حضض و اين را بشع و بشاعت مينامند و مانند مرارت و ملوحت در اراضى سنجه و آب درياى شور و اين را زعوقت و زعاق مينامند و مانند مرارت و حرافت در عسل مطبوخ از حد درگذشته و كهنه به جوش امده و بعض اثمار و شيرين از حد درگذشته و مانند حموضت و مرارت و قبوضت در بعضى ميوها مانند مرارت و حرافت و قبوضت در بادنجان و مانند مرارت و تفاهت در كاسنى و امثال اين مركّبات و غير اينها نيز بسيار است از تراكيب ثنائى و ثلاثى و رباعى و خماسى و غيرها و اللّه اعلم بالحقايق
و امّا رايحهء
كه جمع آن روايح است كه استدلال كرده مىشود بدان نيز در اكثر امر بر كيفيّت و مزاج شىء ذى الرائحه يعنى بمحض بوئيدن بدون چشيدن و دريافت طعم آن درمىيابند مزاج آن را زيرا كه بوى حاد قوى دلالت بر حرارت دارد و بوى رخو ضعيف بر برودت و بوى ملايم بر اعتدال و همچنين و ليكن اين نسبت بطعوم ضعيفتر است و كلّى نيست زيرا كه بسيار واقع مىشود كه رائحه چيزى با طعم آن مخالفت دارد مانند بعض گلهاى خوشبو كه طعم انها خالى از تلخى و عفوصتى نباشد كه كيفيّتىشان وراى نخواهد بود و بدانكه در كيفيّت استشمام روايح بعضى گفتهاند كه اجزاى لطيفهء انها است كه جدا شده و مختلط به هوا گشته بحسّ شامّه ميرسد و بعضى گفتهاند ابخرهء لطيفهء انها است كه جدا شده و مختلط به هوا گشته بحسّ شامّه ميرسد و فى الحقيقه شايد بعض اشياى ذى رائحه چنان باشند و بعض چنين و بعضى كه جوهر انها لطيف و جرم انها سخيف متخلخل باشد بهر دو نحو بود كه هم اجزاى صغيره و هم ابخرهء لطيفه از انها جدا گشته و مختلط به هوا شده بقوّت شامّه ميرسند و مدرك ميگردند و از اين جهت اشياى كثيفه و صلبه در نهايت كثافت و صلابت اكثر آنست كه خالى از رائحه مىباشند مانند احجارى كه در عمارات و يبوست و غيرها به كار مىبرند و ياقوت و الماس و زمرّد و غيرها و لهذا طريق استدلال برائحه در انها مسدود و مفقود است
[ تقسيم روائح بسه قسم ]
و بدانكه روائح منقسم مىشوند بسه قسم اوّل باعتبار چيزى كه مقارن انها است از طعوم در اكثر امر و نام برده مىشوند اين روايح بنام انطعوم بسبب شدّت مقارنت انها با يكدگر مانند آنكه ميگويند بوى دوشاب و شكر و عسل و سركه و ميگويند كه فلان چيز و فلان ميوه بوى شيرين دارند و سركه و ماست و فلان ميوه و فلان چيز بوى ترش و همچنين سائر طعوم و استدلال به اينها مانند استدلال بانها است دويّم استدلال بملايمت و منافرت انها است چنانچه گفته مىشود كه اين رايحه ملايم و موافق طبيعت و طيب و لذيذ و مرغوبست مانند رائحهء عنبر و گلاب و گلهاى خوشبو از ورد احمر و ورد چينى و نرجس و امثال اينها و استدلال به اينها كرده مىشود بر اعتدال جوهر حرارت و لطافت مادّهء آن در اكثر امر و يا آنكه فلان رائحه كريه و غير مرغوب و منافر و مخالف طبيعت است مانند حلتيت منتن و ثوم و جيفه و مانند اينها و استدلال كرده مىشود به اينها بر حدّت كيفيّت جوهر حرارت و كثافت مادّهء انها در اكثر امر سيّم باعتبار فعل و تاثير آنست در حاسّهء چنانچه گفته مىشود كه فلان رائحه مسكن حرارت و طراوتبخش دماغ است مانند نيلوفر تازه و سيب و خيار تازه و فلان رائحه مهيّج حرارت و خشك