ديگر بايد نمود و لا يعلم حقايق الامور كما هى الا فاعلها و خالقها جل شانه
فصل پنجم در بيان احتياج بتركيب ادويه
اوّلا ببايد دانست كه چون يافته نمىشود دواى مفردى كه به تنهائى مقابلت و مقاومت تواند بهر مرض مرض يعنى در كيفيّت و خاصيّت خود متكافىء باشد دفع و رفع آن را در اكثر امر خصوص در امراض مركّبه و متضادّه پس ناچار است از تركيب و مركّب هرچند قليل الاجزاء و خفيف باشد بهتر است از كثير الاجزاء و ثقيل زيرا كه دواى مفرد اخفّ است بر طبيعت از مركّب و آنكه از مفرد مقدار شربت تام كامل در اكثر مستعمل ميگردد بخلاف مركّب و فائده كه بر شربت تام كامل مترتّب ميگردد البته زائد است از غير تامّ كامل پس بالاجمال بدانكه علّت تركيب و كثرت اجزا يا به جهت تقويت دواست و يا به جهت حفظ قوت آن و يا به جهت دفع اذيّت و نكايت آن و يا به جهت بدرقه شدن و نفوذ فرمودن آن و يا به جهت رفع كراهيّت و بشاعت طعم و رائحهء آن و يا امثال اينها از اعراض و اغراض و فوائد و يا كثرت امراض پس هرچند اين امور زياده شود اجزاى تركيب زياده خواهد شد و بالتّفصيل آنكه علّت كلّى و غرض اصلى از تركيب ادويه عدم وجدان دواى مفرد متكافى است دفع و رفع مرض مطلوب را به دو جهت اوّل آنكه در آن كيفيّتى و وصفى قوى و غالب و زائد باشد از مقدار مطلوب و يا آنكه ضعيف و ناقص بود و يا مضادّت و منافاتى ببعض از اعضا و قوى و ارواح و يا ببعض امراض داشته باشد دويّم آنكه مرض و علّت مركّب باشد از چند مرض و آن دوا به تنهائى و دفع انها نتواند كرد پس در اين صور ناچار است از تركيب و بدانكه تا بغذاى دوائى توان معالجه نمود بدواى غذائى نبايد پرداخت و تا بدواى غذائى اصلاح حال مزاج و رفع مرض توان نمود متوجّه بدواء نبايد شد و تا از دواى ضعيفالقوّة سهل المؤنة رفع احتياج شود بدواى قوى و دشوار نبايد رجوع نمود و همچنين تا بمعرق و مدرّج رفع احتياج و تنقيه شود مليّن نبايد داد و تا بملين قضاى حاجت و رفع غايله و تنقيه شود بمسهل نبايد پرداخت خصوص بادويهء مسهلهء قويه و بى منضج و نضج كه اعتدال قوام مراد و قابليّت دفع است مسهل نبايد داده مگر نزد ضرورت و عدم فرصت زيرا كه طبيعت و جوهر دوا البته مضادّت و مخالفت و منافات دارند با طبيعت و جوهر بدن و ارواح و قوى و در صورت احتياج ادويهء مركّبهء مجرّبه متداولهء حكما و اطبّاى ما تقدّم و ما تاخّر و آنچه بتجربهء طبيب خود امده و بكرّات و مرّات استعمال نموده در اشخاص و امزجه و ازمان و اسنان متنوّعهء متكثّره بهتر از مجهولهء غير مجرّبه است و بدانكه مراد از مرض مفرد اينجا آنست كه طبيب در معالجهء آن محتاج بيك امر بيش نباشد مانند تبريد و يا تسخين و يا ترطيب و يا تيبيس و يا تحليل و يا اسهال صفرا و يا بلغم و يا سوداى صرف و امثال اينها و اگر به چند امر باشد مركّب است نه آنكه اگر مرض مركّب از چند جنس مرض از سوى مزاج و تفرق اتّصال و مرض تركيب نيست مفرد است و الا مركّب زيرا كه مىتواند بود كه مرض از جنس واحد باشد و در آن محتاج به چند نوع از معالجه باشند مانند قروح لحميّه كه از جملهء تفرق اتّصال است و در ازالهء آن محتاج بدواى منبت لحم و جالى قيح و وسخ و ناشف رطوبات زائدهاند و اگر در آن لحم عفن فاسد باشد بدواى اكال نيز و همچنين
[ اما اول علل احتياج به دوائى كه داراى كيفيت قوى باشد و آن شش قسم است ]
اما اوّل يعنى از علل احتياج بتركيب دوائى است كه در آن كيفيّتى و وصفى قوى و غالب و زائد باشد پس آن شش قسم است
[ اوّل آنكه قوّت و كيفيّت آن غالب بر قوت و كيفيّت مرض باشد و يا ضعيف و ناقص از آن ]
اوّل از انها آنكه قوّت و كيفيّت آن غالب بر قوت و كيفيّت مرض باشد و يا ضعيف و ناقص از آن مثلا حاجت بدوائى شود كه كيفيّت و حرارت آن سه جزو باشد و يافته شود و دوائى موافق مطلوب كه حرارت آن چهار جزو باشد پس ناچار آن را تركيب بايد نمود با دوايى كه در دو جزو از حرارت باشد كه بعد تكافو و فعل و انفعال درو سه جزو از حرارت بماند مانند تركيب و امتزاج آب بسيار گرم باب نيمگرم و يا بدوائى كه در او يك جزو از برودت باشد مانند امتزاج آب بسيار گرم از آب سرد و همچنين در برودت و تركيب بارد با بارد و يا بارد با حارّ و رطب با رطب و يا يابس با يابس و يا با رطب
[ دويّم آنكه در آن دوا صفتى غالب باشد كه مخالف باشد غرض مطلوب را ]
دويّم از انها آنكه در آن دوا صفتى و حالتى غالب باشد كه مخالف و منافى باشد غرض مطلوب را بدين نحو كه مثلا بسيار شديد القوّه باشد مانند افيون و فرفيون و كافور و امثال اينها و يا سريع النّفوذ باشد و غرض به كمتر از آن حاصل گردد مانند زنجار و كباريت و زرانيخ و نوره و امثال اينها كه بسبب كمال قوت وحدت محتاجند بخلط و تركيب بادويهء مصلحهء مغريهء لزجهء كاسرهء قوت و حدت انها مانند زعفران و جندبادستر با افيون و زعفران با كافور و كثيرا و صموغ با فرفيون و ادهان و موم و سفيدهء تخممرغ با زنجار و كباريت نوره و از اين قبيل است امتزاج كثيرا با بسد محرق و امثال آن و سفرجل و مصطكى و طباشير و عود هندى در امراض معده و كبد و عروق و نواح آن هر دو با سقمونيا و غاريقون تا آنكه آن هر دو را نگاه دارند در معده و كبد و عروق و نواح آن تا فعل خود را كما ينبغى نمايند و انجذب صفرا است و اذابهء بلغم جهت آنكه از خاصيّت سقمونيا و غاريقونست سرعت نزول بامعا و بسوى خارج و نيز آن ادويه حافظ قوى و ارواح و اعضاى رئيسهء شريفه و عامة المنافعاند كه قلب و كبد و دماغ و معده باشند از ضرر و غائلهء آن هر دو و يعنى سقمونيا و غاريقون زيرا كه ادويهء مسهلهء قويه خالى از ضرر و غائله نيستند چنانچه در صدر كتاب ذكر يافت و نيز از اين قبيل است امتزاج و تركيب ادويهء مغربهء مانعهء حدّت و سرعت مرور و نفوذ مانند كثيرا و صمغ عربى و افيون با ادويهء قويّهء حادّهء سريعة النّفوذ و المرور مانند زرانيخ و به ورق و نوشادر و شوره و مانند اينها تا آنكه زمانى ممتدّ در مثانه بمانند و فعل و اثر خود را بخشند و ضرر و غائله بان نرسانند و ايضا از آن جمله است اختلاط ادويهء مسهلهء شديدهء قويّه با مصلحات و چرب نمودن بروغن بادام و گاو مانند تربد و هليلجات و مغز فلوس خيارشنبر و تدبير و تشويهء بعض انها مانند حبّ السّلاطين و حبّ الملوك و مازريون و سقمونيا و انزروت و سائر ادويهء مسهلهء قويّه و نيز از آن جمله است امتزاج سركه با شكر و يا عسل در سركنكبين براى كسر سورت و سرعت نفوذ سركه و ثوران و هيجان صفرا و