تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى ) — صفحة 509

مساهمون:

ص٥٠٩
كنندهء دماغ است مانند مشك و جندبيدستر و فلفل و زنجبيل و شونيز و امثال اينها و از اوّل استدلال بر برودت و رطوبت كيفيّت و لطافت مادّه كرده مىشود و از ثانى بر حرارت و يبوست و بالجملة هر رائحه حارّهء حادّه موافقه و ملايمه دلالت بر حرارت و يبوست كيفيّت و لطافت ماده و هر رائحه قويه كريهه دلالت بر حرارت و يبوست و كثافت مادّه و هر رائحه ملايمهء مسكّنه حرارت و نفس و مفرحهء قلب و روح و مرطبهء دماغ و منومه بعضى از اينها دلالت بر اعتدال حرارت و غلبهء رطوبت و لطافت مادّه مىكنند و بعضى بر برودت و رطوبت و اللّه اعلم

و امّا لون

كه جمع آن الوانست پس بدانكه استدلال به اينها بسيار ضعيف و مشوش و مضطرب‌تر از روايح است و همچنان كلى نيست اكثر آنست كه مختلف ميگردند و بالجملة وجه استدلال به اينها آنست كه لون بياض اكثر دلالت بر برودت و رطوبت مىكند جهة آنكه برودت سفيد ميگرداند جسم رطب را چنانچه در يخ و برف مشاهده كرده مىشود

لون سواد

بمراتب خود دلالت بر برودت و يبوست مىكند جهة آنكه برودت سياه ميگرداند جسم يابس را چنانچه مشاهده كرده مىشود در اشجار يابسه و ميوهاى خام نارس يابس بىاب كه چون سردى بسيار بانها رسد جرم انها متكاثف و خشك و سياه ميگردد و فعل حرارت در آن هر دو به عكس اينست يعنى ميگرداند شيء رطب را سياه چنانچه ميگرداند هيزم تر را فحم و جسم يابس را سفيد مانند آنكه ميگرداند فحم را رماد و اطبّا گفته‌اند هرگاه نوع واحد از دواى خاصّ مثلا اگر مختلف شوند اصناف آن در رنگ كه بعضى مائل به بياض و بعضى مائل بحمرت و بعضى مائل بصفرت و بعضى مائل بسواد باشند پس مائل ببياض اگر باشد طبيعت نوع آن بارد مانند صندل ابيض پس آن ابرد اصناف خود است و مائل بحمرت مانند صندل احمر در سردى از آن كمتر و مايل بصفرت نيز از آن كمتر و امّا مائل بسواد از همه سردتر است و در يبوست مائل ببياض كمتر از همه اصناف خود و بعد از آن اصفر و بعد از آن احمر و بعد از آن همه غالب‌تر و يابس‌تر اسود است و اگر طبيعت آن دو مائل بحرارت باشد پس حكم آن برعكس بارد است مانند عسل سفيد و سرخ و سبز كه عسل سرخ و سبز مىباشند بسيار گرم و مائل بسفيدى مىباشد گرميش از آن هر دو كمتر و در بطيخ هندى و انبه و خربزه حكم بالعكس است اكثر يعنى هندوانه و انبه و خربزهء زرد و نباتى رنگ شيرين‌تر و بهتر مىباشد از سرخ

و ساير الوان

مركّب از آن هر دواند و الوان ديگر چون مركّب‌اند دلالت انها نيز بحسب تركيب و غلبهء بعض انها است بر بعضى و اصل كل الوان بياض و سواد است و سائر الوان مركّب از آن هر دواند و بدانكه هر سواد را از علامت حرارت دانسته‌اند و هر بياض را علامت برودت و هر سرخ را علامت اعتدال و هر سبز را علامت برودت و يبوست و هر زرد را علامت حرارت و يبوست پس بدليل سواد وحدت رائحه افيون مىبايد گرم باشد نه سرد و آنكه گفته شده كه قانون استدلال بالوان ضعيف و مشوش و مضطرب و دلالت انها اكثريست نه كلّى جهت آنست كه اكثر شبهه واقع مىشود مثلا چون خلط كرده شود در يك رطل شير دو مثقال افربيون به اين حيثيت كه بگردند آن هر دو شىء واحد و محسوس نگردد اجزاى افربيون جدا از شير و مزاج ثانوى صناعى بهم رسانند با وجود آنكه رنگ متغيّر نگشته مىباشد بسيار گرم و همچنين است حكم در طعم و رايحه نيز مانند افيون و كافور كه با وجود آنكه بسيار بارداند تلخ و تنداند بحدّى كه غالب مىآيند بر اكثرى از طعمها و بويهاى قوى مانند فلفل و زعفران و جندبيدستر و عنبر و مشك و غيرها يعنى در تركيبى و ممتزجى كه افيون يا كافور باشد غالب مىآيد طعم و رائحهء هريك از آن هر دو بر كلّ اجزاء و همچنين استدلال بسرعت استحاله و بطوء آن و سرعت جمود و بطؤ آن نيز كلّى نيست پس استدلال بامور خمسه به تنهائى بدون تائيد بتجربه و تكرار و تكثار استعمال ناقص و ناتمام است و حكم بالجزم نميتوان نمود بغلبهء كيفيّتى از كيفيّات اربعه و يقين بمعنى ظنّ غالب حاصل نميگردد از آن زيرا كه مىتواند بود كه شىء ممتزج مركّب بارد باشد و يا حار و طعم و رائحه و لون آن هريك جدا جدا دلالت بر خلاف آن نمايند و از حيثيت اجتماعى بر خلاف انها جهة آنكه ممكن است كه تركيب آن از اجزاى مختلفه باشد و جزو ذى طعم و يا رايحه و لون قوى و غالب بر ديگر اجزا باشد و در ممتزج آن ظاهر گردد چنانچه در تراكيب افيونيه و يا قطرانيه و يا راونديّه و يا كافوريّه رايحهء افيون و كافور و لون افيون و قطران كه سواد و لون راوند كه زرد است مشاهده و ظاهر ميگردد و همچنين روايح و الوان ديگر و طعوم نيز و امّا افيون و كافور كه لون آن هر دو دلالت بر برودت دارند وحدت رائحه و طعم آن هر دو دلالت بر برودت دارند بر حرارت ميكنند بحدّى كه منشاء توهم بعضى گشته كه آن هر دو را حار دانسته‌اند و مىتوان توفيق و جمع بين الرّايين بدين‌طريق نمود كه آن هر دو از جملهء ادويهء مركّب القوىاند كه در انها دو جزو غالب است يكى لطيف حار حامل رائحه و باعث صدور افعال حرارت گشته و ديگرى كثيف ارضى بارد كه موجب لون و صدور افعال برودت شده و بعد ورود در بدن جزو لطيف حار آن بسبب فعل و انفعال با طبيعت اثر خود نموده به زودى بتحليل ميرود و زائل ميگردد و باقى ميماند جزو كثيف ارضى بارد آن مدّت مديد و افعال برودت از آن صادر ميگردد و ادلّه هريك از امور مذكوره بتفصيل در شرح قانون و كتب مبسوطهء اين فنّ مذكور است و چون اينجا گنجايش ذكر انها نبود بدين مقدار اكتفا نمود و امّا استدلال ماخوذ از افعال دوا چنانست كه آنچه در آن تفتيح و قبض باشد حارّ و يابس است با برودت يعنى مركب القوى است با غلبهء حرارت و آنچه در آن تحليل و لزوجت بود در آن ناريت و رطوبت غالب است و آنچه قوت آن بسيار لطيف و خفيف باشد و يا قابل كوبيدن نباشد مانند سقمونيا و يا قابل شستن نباشد دليل آنست كه جزو حار نارى آن بسيار قليل و ضعيف است و جزو ارضى بارد كثيف بسيار و بر همين قياس استدلال بر احوال