تخطي إلى المحتوى الرئيسي

قرابادين كبير ( مجمع الجوامع وذخائر التراكيب ) ( فارسى ) — صفحة 591

مساهمون:

ص٥٩١
كندم شيرين نمايند چنانچه ذكر يافت پس باب خالص نيكو بشويند و يك‌دو ساعت در آب آهك بكذارند پس براورده شسته باب شيرين خالص طبخ دهند تا پخته كردد ليكن مضمحل نشود پس براورده آب آن را بكرباس نازكى نشف نموده در عرق سركه يا سركه انكورى تند اندازند و چند دانه قرنفل و خرما خارك خشك ورق كرده و قدرى سياه دانه و چند برك نعناع تازه در آن اندازند و در افتاب گذارند تا مزاج كيرد و تناول نمايند و اكر خواهند چاشنىدار شود قدرى به قدر مطلوب كم و زياده شيرهء نبات يا قند در سركه اندازند و پوست اترج را بعد از شيرين نمودن و پختن در آن اندازند و چند جوشى داده در شيشه يا ظرف چينى نكاه دارند و ادويه مذكوره داخل نمايند تا برسد و استعمال نمايند

مخلل اترج نوع ديكر يعنى ترشى پرورده به سركه

صنعت آن

اترج درست را در نمك چند روز بكذارند و هر روز برهم‌زنند پس قدرى آب داخل كرده در افتاب كذارند و چون تلخى آن دور شود از آب نمك برآورده چهار پارچه نموده در آب خالص بپزند تا ملايم شود پس بكرباس پاكيزه آن را خشك سازند و بكذارند تا خشك شود و در سركه تند اندازند و بكذارند تا سركه در جرم آن جذب شود و تناول نمايند مقوى معده و كبد حار و مسكن صفرا است و اكر چند دانه قرنفل در آن فرو برند و چند شاخه نعناع و ادويهء كه در نسخهء قبل ذكر يافت داخل نمايند ميكردد اقوى و اطيب

باب الالف مع الثاء المثلثة

اثل

بفتح الف و سكون ثاى مثلثه و لام به فارسى شوره كز كويند نوعى از طرفا است در كنار رودخانها بسيار ميرويد و بهندى جهاؤ نامند نبات آن ما بين شجر و كياه و بركش ريزه و خشن و ثمرش بى شكوفه به قدر نخودى و بزركتر و تيره رنك و مائل بزردى و در جوف ثمرش دانه‌هايى است بهم چسبيده و آن را غذبه و بهندى ننهى مائين و چهوثى مائين نامند و اثل در اول سرد و در دويم خشك است و با قوت قابضه و اندك ملوحت و مرارت و جالى و مفتّح و مطبوخ بيخ و شاخ و برك آن جهت جذام و سده و ورم سپرز و منع سفيدى موى و درد سر و شراب آن مقوّى جكر و مليّن ورم آن و مضمضه آن جهت درد دندان و ضماد آن جهت تحليل ورم جكر و بخور آن تا هفت دفعة جهت سقوط دانهاى جدرى و بواسير و جوششهاى ريزه كه آب از آن تراوش كند و خاكستر و آب طبيخ آن جهت خروج معقده و تقويت موى نافع و در قطع خون همه اعضا خاكستر آن مجرب است و قدر شربت از طبيخ آن تا چهل و پنج مثقال و از عصاره آن تا سى مثقال و مضعف معده و مصلحش صمغ عربى است و بدلش جوز السرو ثمرش سرد است در دويم و خشك در سيوم و توهم كرده كسى كه كفته كرم است در دويم قاطع اسهال و سيلان خون و رادع مواد و مقوى معده و جكر و سپرز و اعصاب است و آشاميدن آن جهت نفث الدم و ربو و منع انصباب نزلات و اسهال صفراوى و رطوبى و بو داده آن با كل خوردنى بدستور با دو درهم و نيم كلنار كه دو سه دفعه هر دفعه همين مقدار بخورند جهت قطع اسهال مجرب است و در حبس سيلان خون بسيار مفيد و طبيخ يك اوقيهء آن و خيسانيده‌اش در آب كرم كه با شكر بنوشند جهت يرقان و كزيدن رتيلا و جرب رطب و رطوبات رحم و در مزاج اطفال جهت رفع رطوبات متعفّنه نافع و چون نقيع آن را سه روز يا هفت روز بنوشند و از عقب آن دوغ و نان ميده تناول نمايند باعث فربهى بدن و خوبى رنك رخسار و مقوى معده و منقى رطوبات فاسدهء آن است و چون در كلاب خيسانيده در چشم چكانند جهت ردع مواد و تقويت اجفان و حدت بصر مفيد و ضماد ثمر آن موجب تشديد اعصاب مسترخيه و سوزانيدن چوب اثل و كرفتن دود و بخار آن نافع است صاحب لقوه را و خشك‌كننده دانهاى جدرى است در اواخر و ذرور جهت قطع خون جراحت و بردن كوشت زياد و غسول آن جهت جرب رطب و نيكو كردن رنك رخساره و رفع قمل و حمول آن جهت رفع رطوبت رحم و فرج و سيلان ارحام نافع و مضمضه بطبيخ آن و بدستور خائيدن آن جهت تقويت لثه و تاكل دندان و ضماد مطبوخ آن در سركه و آب جهت ورم سپرز نافع و مضر است بسر و مصلحش دو قواست و قدر شربتش از سائيدهء آن دو درم تا چهار درم و بدلش بوزنش عفص است يا شحم رمان

[ جوارش غذبه كه ثمر اثل است ]

جوارش غذبه كه ثمر اثل است مقوى معده و مهيج اشتهاى طعام و دافع بخر كه بسبب بخار معده باشد و اسهال و نفث الدم و سرعت انزال و ادرار مذى و وذى است و مانع صعود بخار بدماغ

صنعت آن

عذبه بلوط مصطكى رومى از هريك پنج درم دم‌الاخوين چهار درم پوست زرد اترج سه درم عود هندى عرقى كن و يا از هريك دو درم برك مورد دوازده درم اول برك مورد را يك شب در آب بخيسانند و صباح به آتش ملايم بجوشانند تا مهرا شود صاف نموده با نيم سير قند سفيد بقوام اورند پس ادويه را كوفته پخته بان بسرشند و بر تخته يا سنك مسطح يا سينى مس تازه قلعى كرده قدرى روغن بادام يا پسته ماليده پهن كنند و چون سرد شود لوزها بريده نكاه دارند شربتى از دو درم تا چهار درم و اكر جهت مبرود المزاجان يك درم عنبر اشهب و نيم درم مشك و يك دانك ورق طلا و جهت محرور المزاجان طباشير و مرواريد سوده از هريك يك درم ورق نقره نيم درم اضافه نمايند اولى است

[ تشويه ثمرة الاثل و الطرفا جهت سنونات و غيرها ]

تشويه ثمرة الاثل و الطرفا جهت سنونات و غيرها آن است كه كوبيده با عسل سرشته در لته بسته لته را بكل كرفته يك شب در تنور بكذارند پس براورده استعمال نمايند

[ شراب ثمر اثل يعنى غذبه جهت تقويت اعضاى غذا و اعصاب ]

شراب ثمر اثل يعنى غذبه جهت تقويت اعضاى غذا و اعصاب و سده سپرز پى عديل است و جهت مغص نافع

صنعت آن

بكيرند ثمر اثل را و با صندل و افسنتين از هريك پنج مثقال در دو رطل آب بجوشانند آن مقدار كه دو ثلث آب رفته ثلثى بماند صافى نموده با شكر سفيد يا قند يك رطل بقوام آورند شربتى يك اوقيه

[ طبيخ ثمر اثل قائم مقام حب زيبق ]

طبيخ ثمر اثل قائم مقام حب زيبق است در ازاله قروح خبيثه و اتشك و نمله و اكله

صنعت آن

ثمر اثل مازوى سبز پوست انار در آب جوشانيده صافى نموده بنوشند و آشاميدن آن هر روز مقدار سه اوقيه مدت بيست روز نافع است لقوه را

[ قرص ثمر اثل كه كزمازج است سپرز را بگدازد ]

قرص ثمر اثل كه كزمازج است سپرز را بكدازد و از تراكيب جالينوس است كه كفته كه من اين قرص را سه روز متوالى بخنزيرى خورانيدم پس روز چهارم شكم او را شكافتم طحال او را نيافتم

صنعت آن

كزمازج چهار مثقال فلفل سفيد سنبل الطيب اسارون اشق از هريك دو مثقال اشق را در سركه عنصل حل كرده و باقى ادويه را كوفته بيخته به آن سرشته اقراص سازند شربتى يك مثقال سكنجبين

قرص ثمر اثل ديكر كه همين خاصيت دارد

صنعت آن

كزمازج ده درم فوة الصبغ پنج درم اسقولوقندريون پوست بيخ كبر از هريك هفت درم حب البان حبّ الفقد جعده زراوند طويل از هريك شش درم ادويه كوفته پخته اقراص سازند شربتى يك مثقال با سكنجبين بزورى

[ قرص ثمر اثل ديكر كه همين منفعت بخشد ]

قرص ثمر اثل ديكر كه همين منفعت بخشد به نسخه حكيم محمّد باقر بن حكيم عماد الدّين محمود حسينى شيرازى به جهت اذابت طحال منقول از بياض مجربات معزى اليه به خط ايشان

صنعت آن

كزمازج اسقولوقندريون پوست بيخ كبر از هريك هفت مثقال جاء لبان شش مثقال زراوند طويل فوة الصبغ از هريك پنج مثقال جعده حب الفقد از هريك دو مثقال ادويه كوفته پخته اقراص سازند شربتى يك مثقال با سكنجبين به روزى

اثمد

بكسر همزه و سكون ثاى مثلثه و كسر ميم و سكون دال مهمله لغت عربى است و آن را كحل و كحل اصفهانى و كحل