ادويهء معظّمهء آن مانند زفت و غير آن از جاذبات و معظّمات بر آن مىمالند تا آن كه به سبب جذب بدون تحليل عظيم گردد و بعد [ از ] حصول و انتفاخ ، دست از تدبير آن بر مىدارند كه زياده تحليل نيابد كه باعث لاغرى گردد ؛ چنان چه « جالينوس » نوشته كه « نجاشى » معالجه نمود غلامى را كه ناقص الاليه بود به اين نوع تدبير يك روز در ميان تا آن كه عظيم و فربه گرديد در اندك زمانى . سوم آن كه بسا باشد كه در عضوى از اعضاء بردى مجمّد و يا ريحى محتبس باشد و خواهند كه از آن عضو مندفع گردانند تدبيرى به از دلك نيست آن را .
املس : آن است كه به خرقهء ملايمى و يا به كف دست نرمى به ملايمت عضو را بمالند تا باعث نيكوئى رنگ عضو گردد به سبب جذب كمى و عدم تحليل .
و دلك ، فى الحقيقة نوعى از رياضت است ؛ به سبب ترقيق و تحليل موادّ فاضله و جذب موادّ صالحه و ثَوَران حرارت غريزيه و باعث تصليب اعضاست به تصليب اوتار و عضلات و اعصاب آن به تحليل رطوبات مرخيهء آنها . و با وجود اينها فوايد چند ديگر دارد كه رياضات « 1 » ديگر ندارد :
يكى : آن كه مادّهء غليظى و يا لزجى كه در عضوى خاص محتبس باشد تحليل نمايد كه از غير دلك اين امر حاصل نگردد .
دوم : آن كه چون عضوى در اصل خلقت صغير المقدار باشد و يا به سبب عارضه ، ذبول و هزال در آن به هم رسيده باشد و خواهند كه او را « 2 » عظيم و سمين و فربه گردانند ، تَهِ آن را بمالند مكرّر تا آن كه خون نفوذ و جذب به سوى آن نمايد ؛ به سبب ثوران حرارت و توسيع مجارى و رطوبت آن تحليل يافته و غليظ آن باعث عِظَم آن گردد ؛ زيرا كه افعال تغذيه و تنميه اتمام نمىيابد مگر به حرارت و توسيع مجارى عضو و اين امر حاصل نمىگردد مگر به دلك ؛ به جهت اختصاص آن به عضو خاص ؛ به خلاف حركت بِلادَلك كه عامّ جميع بدن است و يا خاصّ به عضوى و تجاوز به عضو مجاور و مشارك خود مىنمايد ؛ به خلاف دلك .
هامش
( 1 ) . ب : رياضت .
( 2 ) . ب : آن را .