نفَس متواتر سريع ، دلالت بر حرارت مفرط مىنمايد .
همچنين نفَس عظيم متواتر و عظيم متفاوت بارد ، دلالت بر اختلاط عقل مىنمايد و انتفاء حرارت غريزيه .
و نَفَس منقطع : به آن كه تمام نمايد آن را به دو دفعه دلالت بر آفت در عضلات صدر مىنمايد .
و نَفَس مُنتِن ، دلالت بر عفونت اخلاط و اعضاء باطنيه مىنمايد .
و ردائت نفس و ضيق آن در امراض حادّه و همچنين ضيق آن و اختلاط عقل « 1 » در ذات الريه ، همه دلائل رديهاند .
چون عارض گردد مريض را نفَس متواتر و غشى ، دلالت بر قرب موت مىنمايد .
و نَفَس بُكا - يعنى نَفَس گريه آلود و نفس كشيدن مانند كسى كه گريه نمايد و شدّت كند - در امراض حادّه [ اى ] كه با آنها تب باشد ، دليل سوءِ حال است .
و كسى را كه موت قريب و حاضر گردد ، شكم او برآمده و نفَس او پى در پى و گاه گاهى تنفّس صَعَدا « 2 » كشد ؛ يعنى مانند كسى كه از دلتنگى و انزجار و فقدان امرى نفَس كشد .
بعضى از آنها ، دلائل اضطجاع است
يعنى هيأت خوابيدن بر قضيه و امرى كه غير معتاد عادى در حال صحّت باشد در حال مرض ظاهر گردد ، بد است ؛ خصوصاً آن كه مريض از فراش خود اندك اندك پايين آيد و هر چند او را درست بخوابانند ، باز منحدر گردد و بر رو بگردد .
منكشف و برهنه نمودن دست و پا و انداختن آنها و حرقت باطن آنها بدون آن كه حرارتى در ملمس و ظاهر جلد باشد ، دلالت بر كرب عظيم مىنمايد ؛ مگر آن كه مريض عبل « 3 » فربهء رطوبى باشد و يا عادى بدان هيأت خوابيدن در هنگام صحت باشد .
حُبِّ استلقاء - يعنى دوستى بر پشت خوابيدن - در هنگام مرض ، دلالت « 4 » [ به ] كثرت اخلاط در احشا و يا ضعف و يا سقوط قوّه است .
هامش
( 1 ) . الف : ( عقل ) حذف شده .
( 2 ) . ب : صدا .
( 3 ) . ب : عليل .
( 4 ) . ب : دليل .