آن اختلاط عقل به هم رسد ، دلالت بر هلاكت مىنمايد ، مگر آن كه در شخصى كه معتاد بر آن باشد .
همچنين سبزى دندانها و بر هم ساييدن آنها و حركت آنها به نحوى كه گويا چيزى مضغ مىنمايد بدون آن كه در دَهن او چيزى باشد ، دلالت بر ردائت حال مىنمايد .
بعضى از آنها ، دلائل شَفَه و لِسان و فَم است
افراط يبس آنها و التوا و برگشتگى لب و كوتاهى آن و سردى آن در امراض حادّه ، دليل « 1 » ردائت و تشنّج عضلهء آن است . و همچنين تقلّص و پيچيدگى يكى از آن هر دو بر ديگرى .
چون خشك گردد زبان و لب اوّلًا ، پس بعد از آن خشن گردد ، پس سياه ، دلالت بسيار ردى قتّال است ؛ خصوصاً در چهاردهم .
انشقاق لب و برآمدن آب زرد از آن ، دلالت بر شدّت حرارت و صعوبت امر مىنمايد .
بقاء دهان مفتوح ، دلالت بر سقوط قوّه مىنمايد .
سواد زبان و كمودت آن با حرقت و لدغ و الَم در قطن و اجفان و غشى و همچنين سياهى لب و كمودت آن ، دليل قرب موت است .
بياض لب ، دليل ضعف قلب و كبد است .
تعفّن دهان ، دليل حرارت و تعفّن خلط است .
اعوجاج دهان صاحب سرسام ، دلالت ردى و سوء حال است .
و بعضى از آنها ، دلائل حلق و مرى و رقبه است
حدوث خُناق به يك دفعه بدون آن كه در بحران باشد ، بد است خصوصاً كه با آن ، كف بر دهان آيد « 2 » . و در حمّيات صعبه ، قاتل است . و همچنين اعوجاج گردن به حدّى كه باعث منع از بلع طعام گردد . و همچنين حدوث ذُبحَه و عسر بلع در امراض حادّه .
هامش
( 1 ) . ب : دلائل .
( 2 ) . الف : ( آيد ) حذف شده .