سير و امثال اينها احتراز نمايند . و در اصلاح و نضج سوداء كوشند ؛ هر نوع از سوداء كه باشد ؛ مثلًا :
اگر از احتراق صفراء يا دم باشد : علامت آن با آن : علامت غلبهء صفراء و دم است ؛ چنانچه در حمّى صفراوى دموى ذكر يافت .
[ علاج آن ] : مداومت به عرق كاسنى و شاهتره با سكنجبين و يا آب انارين نمايند ، هر گاه يبس در طبع باشد با شيرخشت و الّا با قند و گاهى با طباشير . و نيز از مسخَّنات و هر چه باعث خشكى گردد ، اجتناب نمايند . و از ميوهها ، خربزه و هندوانه و گلابى و آلوچهء رسيده و حلوا و امثال اينها مناسب است .
حكايت : « حكيم على گيلانى » در « شرح قانون » خود مىگويد كه : مرا در سفرى ، نوبهء ربعى عارض گرديد . و جمعى از اصدقا كه ايشان نيز در طبابت وقوفى داشتند ، رفيق و هم سفر بودند . و مرا ايشان به خوردن مسهل امر مىكردند و من مناسب نمىدانستم ، تا آن كه شبى مسهل ترتيب داده بر بالين من آمدند و مرا به خوردن آن امر نمودند . من خود را به خواب زدم « 1 » كه ايشان شايد دست از من بدارند و در بين ، مرا خواب ربود ؛ در عالم رؤيا ديدم كه مرد « 2 » محترم محاسن سفيدى نشسته است ؛ كسى به من گفت كه : اين « قُرَشى » شارح « قانون » است .
من پيش رفتم و آزار خود را به او بيان كردم و گفتم « چه بايد كرد ؟ » گفت « چرا غافلى از چيزى كه مصلح سوداء و مسكّن صفراء و مزلق بلغم و قامع خون و لذيذ است و خوش طعم و خوش منظر و غذائيت و آبدار است » و از خواصّ آن مىشمرد تا آن كه سى و سه خاصّيت و منفعت بيان نمود و هر مرتبه حيرت من زياده مىگشت كه آيا اين چه باشد ! ! آخر گفتم كه « بيان فرماييد كه اين چه چيز است ؟ » گفت : « آلوى زردِ خوب رسيده » از خواب جستم و خواب را با رفقا گفتم و بعد از آن ، دوا و غذا و آب را مقصور نمودم بدان ؛ در يك هفته - به إذنِ اللّه تعالى شفا يافتم .
هامش
( 1 ) . الف : دادم .
( 2 ) . ب : مردم .