و ببايد دانست كه مراد از مرض مفرد در اينجا آن است كه طبيب در معالجهء آن محتاج به يك امر بيش نباشد ؛ مانند تبريد و يا تسخين و يا ترطيب و يا تيبيس و يا تحليل و يا ادرار و يا اسهال صفراء يا بلغم و يا سوداى صرف و يا امثال اينها و يا تقليل خون به فصد و يا به حجامت و يا ارسال علق و يا تصفيهء خون .
و مراد از مرض مركّب ، آن است كه چنين نباشد ؛ يعنى محتاج به چند امر باشد ؛ مانند آن كه اگر مرض ، مركّب از چند جنس از مرض از سوء مزاج و تفرق اتّصال و مرض تركيب نيست ، مفرد است و الّا مركّب ؛ زيرا كه مىتواند بود كه مرض از جنس واحد باشد و در آن محتاج به چند نوع معالجه باشد ؛ مانند قروح لحميه كه از جملهء تفرّق اتّصال است و در ازالهء آن ، محتاج به دواى منبت لحم و جالى قيح و وسخ و ناشف رطوبت زائده است . و اگر در آن لحم عفن فاسد باشد ، به دواى اكّال نيز .
و امّا تركيب ؛ علت آن كه در دوا كيفيتى و وصفى قوى و غالب و زائد باشد ، شش قسم مىتواند بود :
اوّل ، آن كه قوّت و كيفيت دوا غالب بر قوّت و كيفيت مرض باشد و يا ضعيف و ناقص از آن ؛ مثلًا حاجت به دوايى شود كه كيفيت حرارت آن سه جزء باشد و دوايى يافت شود موافق مطلوب و ليكن حرارت آن چهار جزء باشد ؛ پس ناچار آن را تركيب بايد نمود با دوايى كه در آن دو جزء از حرارت باشد كه بعد [ از ] تكافؤ و فعل و انفعال در آن ، سه جزء از حرارت بماند ؛ مانند تركيب و امتزاج آب بسيار گرم با آب نيم گرم و يا به دوايى كه در يك درجه از برودت باشد ؛ مانند امتزاج آب بسيار گرم با آب سرد . و همچنين در برودت و تركيب بارد با بارد و يا بارد با حار و رطب با رطب و يا با يابس و يا با رطب .
دوم ، آن كه در آن دوا صفتى و حالتى غالب باشد منافى و مخالف غرض مطلوب ؛ مثلا بسيار شديد القوة باشد ؛ مانند افيون و فرفيون و كافور و امثال اينها و يا سريع النفوذ باشد و غرض به كمتر از آن حاصل گردد ؛ مانند زنجار و كباريت و زرانيخ و نوره و امثال اينها كه به سبب كمال قوّت و حدّت ، محتاجند به خَلط و تركيب با ادويهء مصلحه مغرّيه لزجه كاسرهء قوّت و حدّت آنها ؛ مانند زعفران و جندبيدستر با افيون و زعفران با كافور و كتيرا و صموغ با فرفيون و ادهان و موم و سفيدهء تخم مرغ با زنجار و كباريت و نوره .