مُفَشِّيات :
داروهايى كه بادهاى جمع شده در بدن را متفرق و قابل دفع مىسازند .
مَفْصود :
كسى را كه فصد كردهاند .
مفوّض :
واگذاردن
مُفِيق :
بهبود بخش
مقراض :
قيچى
مُقَشَّر :
پوست كنده
مُقَيِّئات :
داروهايى كه قىآور است .
مَلازه :
زبان كوچك كه در انتهاى دهان آويخته است .
مَلاست :
نرمى
مُلْتَقى :
محل برخورد و به هم رسيدن
مِلْح نفتى :
نمكى است كه بوى بدى مثل نفت دارد .
مَلسوع :
گزيده شده
مُلَطِّف :
دارويى است كه با حرارت معتدل خود قوام خلط را رقيقتر مىسازد ، مثل :
حاشا ، زوفا ، بابونج و غيره .
مَلْمَس :
جاى لمس دست را گويند و در اصطلاح اطباء معمولًا مراد از ملمس ، مچ دست است كه نبض گيرنده آن را در دست مىگيرد .
مُمَلِّس :
دارويى است كه آن را بر عضو مبتلا شده به خشكى و زبرى مىنهند تا دفع زبرى و خشكى و خشونت از آن عضو بنمايد .
مُنْبِت :
روياننده .
مَنْبَت :
محلّ رويش
مُنْبَثّ :
پراكنده
مُنْتَفَخ :
آماسيده ، ورم كرده
منحدر :
سرازير شدن