اطعمهء غليظه و رطبه باشد قى فرمايند و غذاى سبك دهند و تقويت نمايند . و در سوداوى ، اسيلم يا باسليق از چپ گشايند و بعده هليلهء مُربّا و سكنجبين بزورى مناسب دانند .
فصل بيست و پنجم : در استرخاى معده .
و اين دو گونه است : يكى ، آن كه در نفس معده بود و نشان او فساد هضم است و بر آمدن سينه . دوم ، آن كه در معاليق بود كه آلت ارتباط معدهاند به ديگر اعضاى ، و نشان وى امالهء معده است و به طرف مخالف رباط مسترخيه ؛ زيرا كه معده همچون خيمه به چهار جهت مربوط است به رابطهء طناب مانند ؛ يكى به ترقوه ، دوم به صلب ؛ سوم به ايمن و چهارم به ايسر . و هر جانب كه معده ميل كند ، ثقل آن جا محسوس مىگردد . علاج : هر چه در استرخاء و فالج گذشت به عمل آرند و غذاى لطيف دهند و ادويهء خوشبوى و قابض خورانند و آنچه در تحليل نسج گفته آيد ، تدبير اين است .
فصل بيست و ششم : در تحليل نسج معده ؛
يعنى سست شدن بافت معده است . و اين استرخايى است قوى كه در هر جزء افتد و اين بدترين امراض معده است . نشان وى بطلان هضم است با وجود تناول غذاى لطيف و قبض طبيعت به افراط و معرّا بودن از آثار ورم و سوء مزاج . علاج : جوارش عود دهند و روغن مصطكى و درّاج و تيهو خورانند و پوست درونى سنگدان مرغ خانگى خشك سازند ، كوفته و بيخته ، نيم مثقال با اطريفل يا شراب حبّ الاس آميزند و بخورانند و سنگ يشم مسحوق ، نيم درم به دستور ، نافع دانند .
فصل بيست و هفتم : در تشنّج المعدة .
آنچه در نفس معده افتد ، نشان وى فساد هضم است . و آنچه در اربطه بود ، اگر در رباط خلفى باشد ، غذا به مجرد ورود از معده درگذرد به سوى امعاى مريض ، به جانب يمين يا يسار مايل بود . و اگر در رباط ترقوه باشد ، مريض مايل به جانب شكم بود و پشت راست نتواند كرد . علاج :
آنچه در تشنّج مطلق است به كار برند ؛ آثار امتلاء و استفراغ دريافته .