شب واقع شود ، خواه روز . و اگر در اثناى غثيان ، آب سرد نوشيده شود ، تقليل سميّت وى مىكند . بالجمله ، قى كه در صبح افتد ، اگر اثرى از غشى و جز آن داشته باشد ، ترياق فاروق مناسب است و الّا هيچ ندهند و بر طبع گذارند و تاسه پَهَر غذا ندهند . و آن جا كه غشى افتاده باشد ، با روغن كنجد به جوزبوا ساييده و بر بدن ماليدن ، نيمگرم اثر تمام دارد .
فصل پنجم : در نقصان و بطلان شهوت طعام .
سبب هر دو واحد است ؛ ليكن اگر ضعيف است كمى در اشتها مىآورد و اگر قوى است ، اصلا آرزوى طعام نمىماند و اسباب وى بسيار است : يكى ، سوء مزاج ساذج حارّ يا بارد كه در فم معده افتد . دوم ، اجتماع اخلاط در معده . سوم ، امتلاى بدن از اخلاط خام و بدان سبب ، تقاضا نكردن اعضاء غذا را از جگر و معده . چهارم ، كثافت مسامّ و درشتى جلد كه مانع تحليل شود . پنجم ، آن كه جگر ضعيف شود يا در وى يا در ماساريقا سُدّه افتد . ششم ، آن كه در منفذى كه ميان سپرز و فم معده واقع است ، سُدّه افتد .
هفتم ، آن كه حس فم معده باطل شود و علامات ساذج و مادّى و جز آن ظاهر است . اما آنچه از ناريختن سودا بر سر معده واقع شود ، بنا بر وقوع سدّه در مجرا و آنچه از بطلان حس واقع شود ، بنا بر وقوع آفت در دماغ ، سلامتى افعال معده بر آن گواهى دهد . و فرق بينهما آن است كه آنچه از ناريختن سودا باشد ، چون ترشى خورانند اشتها پديد آيد ؛ به خلاف بطلان حس كه از ترشى هيچ ظاهر نشود .
فايده : هر گاه اعضاء محتاج به غذا مىشوند از رگها مىخواهند بر سبيل امتصاص ، و رگها همچنان از جگر و جگر از ماساريقا و ماساريقا از معده و چون فم معده ذكى الحس است ، متأثر مىشود از اين درخواست امتصاصى و هم در اين اثنا ، سودا از سپرز بر سر معده مىريزد و به سبب عفوصت و حموضت خبردار مىگرداند و در هم مىنمايد اجزاى آن را و اين حالت عبارت است از گرسنگى . پس هر گاه در امرى از اين امور فتور افتد ، قصور در گرسنگى ظهور نمايد . علاج : در