نشان وى سالم بودن مردمك است و مع ذلك ، بصارت باطل شدن و آثار ورم و ضغطه نانمودن . علاج : تنقيهء دماغ كنند و رگ گوشهء چشم زنند و ديوچه بر صُدغ چسبانند و قدم بمالند و محاجم نارى بر ساق نهند .
فصل بيست و نهم : در زُرْقَه ؛
يعنى گربه چشمى . آنچه اصلى بود ، اصلاح نگيرد اما اگر عارضى است ، خواه در صبى عارض شده باشد ، خواه بعد آن ، حسب سبب تدارك توان كرد . و اگر سبب وى رطوبت بود ، تنقيهء بدن و چشم نمايند و اگر يبوست بود ، در ترطيب كوشند . و نشان زُرْقهء يبسى ، بطلان بصارت است . و فرق در اين و نزول الماء ازرق از تقدّم خيال و عدم آن توان كرد و ايضاً در يبسى لاغرى در چشم پيدا شود و قدح سود ندهد .
فايده : زرقهاى كه در صبى شده باشد به عارضه ، بعد بلوغ زايل شود و اين زرقه را بَرَصُ العين گويند .
فصل سىام : در ضعف بصر .
اگر به واسطهء غلبهء خون بود ، رگ زنند و تصفيهء دم نمايند و توتيا به غوره پرورده ، بكشند . و اگر از بلغم بود ، نضج و تنقيهء بلغم نمايند و باسليقون در چشم كشند . و اگر از سببى ديگر بود ، حسب آن تدارك كنند . و اگر از نقصان حرارت غريزى افتد و اين مخصوص به پيران است و علاج نپذيرد ، اما جهت حفظ ما بقى ، در ازالهء رطوبت باشند و كحل جواهر به كار برند .
فصل سى و يكم : در ذهاب بصر در جلوس مظلمه ؛
يعنى رفتن بصارت به سبب كثرت نشستن در جاى تاريك . علاج : اگر نور مكدّر شده باشد يا بيضيّه سياه گشته ، باسليقون بكشند و ادويه و اغذيهء مطلقه به كار برند . و اگر دفعةً بر آمدن از ظلمت باعث بود ، بُرْقَع آسمان گون بر روى آويزند و به روشنايى آفتاب ننگرند و تجويد غذا نمايند .
فصل سى و دوم : در خَفَش ؛
يعنى آن كه روزانه بصارت ضعيف شود . و اگر اين مولودى است ، علاج پذير نيست ؛ اما جهت تسويد اجفان و طبقات ، تا چشم را