همانا تو سرور مردمان را بزادى پس چون او را بر زمين نهادى بگوى : او را از شرّ هر حسودى بخداى يگانه پناه مىدهم و محمّد بنامش . آن مرد گفت : او را نزد من بياور و آمنه او را نزد آن مرد آورد . آن مرد به او نگريست و كودك را برگرداند و همين كه چشمش به خال ميان دو شانهء او افتاد بيهوش بر زمين افتاد .
آنها نوزاد را گرفتند و نزد مادرش بردند و گفتند : خداوند اين نوزاد را براى تو مبارك گرداند . همين كه آنها از نزد آمنه بيرون رفتند آن مرد به هوش آمد . حاضران به آن مرد گفتند : وايت باد اين چه حالى بود ؟ گفت : نبوّت بنى اسرائيل ، تا روز رستاخيز از ميان برفت ، به خدا سوگند اين كودك همان كسى است كه آنها را نابود سازد . قريش از شنيدن اين سخن شاد شدند . آن مردى كه شادى قريش را ديد بديشان گفت : شاد مىشويد ؟ ! به خدا سوگند چنان يورشى بر شما ببرد كه خاور و باختر از آن سخن بگويند . ابو سفيان گفت :
چيزى نيست ، به مردم شهر خود يورش برده است .
بشارت ابو طالب به فاطمه بنت اسد
[ 460 ] اسباط بن سالم از امام صادق عليه السّلام روايت كرده كه فرمود : هنگامى كه آثار وضع حمل در آمنه دختر وهب پديدار گشت و او را درد زاييدن پيامبر ، گرفت فاطمه دختر اسد همسر ابو طالب نزد او آمد و همچنان با او بود تا وضع حمل كرد . پس يكى از آنها به ديگرى گفت : آيا همان چيزى را مىبينى كه من مىبينم ؟ او گفت : تو چه مىبينى ؟ گفت :
نورى مىبينم كه ميان شرق و غرب پرتو فشانده است . و در همين حال كه آنها سخن مىگفتند ابو طالب بر ايشان وارد شد و گفت : شما را چه مىشود از چه شگفت كردهايد ؟
فاطمه از نورى كه ديده بود ابو طالب را آگاه كرد . و ابو طالب به او گفت : آيا به تو مژده ندهم ؟ فاطمه گفت : آرى . ابو طالب گفت : آگاه باش كه تو به زودى نوزادى خواهى زاييد كه جانشين اين نوزاد خواهد بود .