ديگر آنكه از تو فديه بستانم . ثمامه گفت : در اين صورت مرا ارزشمند و گرانبها خواهى يافت . سوم آنكه بر تو منّت نهم و آزادت سازم . ثمامه گفت : در اين صورت مرا قدردان خود خواهى يافت . پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود : پس من بر تو منّت مىنهم و آزادت مىسازم . ثمامه گفت : من گواهى مىدهم كه خدايى جز اللَّه نيست و محمد فرستادهء اوست ، به خدا سوگند آن هنگام كه تو را ديدم دانستم كه تو پيامبر خدايى ولى آن هنگام كه در بند بودم نمىتوانستم به آن گواهى دهم .
داستانى از ولادت پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم
[ 459 ] ابو بصير از امام باقر عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود : هنگامى كه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم به دنيا آمد مردى از اهل كتاب نزد گروهى از قريش كه در ميان آنها هشام بن مغيره ، وليد بن مغيره ، عاصم بن هشام ، ابو وجزة بن ابى عمرو بن اميّه و عتبة بن ربيعه ديده مىشدند آمد و گفت : آيا ديشب در ميان شما نوزادى ديده به جهان گشود ؟ گفتند : نه . گفت :
بنا بر اين بايد در فلسطين نوزادى ديده به جهان گشوده باشد كه نام او احمد است و خالى در بدن دارد به رنگ خاكسترى و اهل كتاب و يهود به دست او نابود شوند . اى قريشيان ! به خدا سوگند اين نوزاد بهرهء شما نشده است . آنها پس از شنيدن اين سخن از گرد آن مرد پراكنده شدند و به كند و كاو پرداختند و آگاه شدند كه در خانهء عبد اللَّه بن عبد المطّلب نوزادى به دنيا آمده است ، پس به دنبال آن مرد گشتند و او را ديدند و گفتند :
به خدا سوگند در ميان ما نوزادى ديده به جهان گشوده است . آن مرد پرسيد : پيش از آنكه اين موضوع را به شما گفتم به دنيا آمد يا پس از آن ؟ گفتند : پيش از آن كه اين سخن را به ما بگويى . گفت : ما را نزد او ببريد تا ببينمش .
آنها نزد مادر او آمنه آمدند و گفتند : نوزادت را پيش بياور تا او را ببينم . آمنه گفت :
به خدا سوگند پسر من زاده شد ولى آن گونه كه فرزندان ديگر زاده مىشوند ، او دو دست خود را بر زمين نهاد و سر خود به آسمان بالا برد و بدان نگريست ، سپس نورى از او برخاست كه من كاخهاى بصرى را مشاهده كردم و شنيدم هاتفى در آسمان ندا مىكرد :