تكرار مىكردند و مىگفتند : اى سعد ! تويى مايهء اميد كه دو گيسويت روى شانهات ريخته و دشمنت مطرود و رانده است .
[ 456 ] زكرياى نقّاض مىگويد : از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود : مردم پس از رحلت پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم چونان همانهايى شدند كه پارهاى از هارون و جمعى از گوساله پيروى مىكردند ، و همانا ابو بكر مردم را [ به سوى خويش ] فرا مىخواند و على عليه السّلام جز عمل به قرآن نكرد ، و عمر نيز مردم را [ به سوى خويش ] فرا خواند و على عليه السّلام جز عمل به قرآن نكرد ، و عثمان مردم را [ به سوى خويش ] خواند و على عليه السّلام جز عمل به قرآن نكرد و تا هنگام ظهور دجّال كسى نيست كه مردم را به سوى خويش فراخواند مگر آنكه پارهاى پيرو پيدا كند ، و هر كس درفش گمراهى برافرازد صاحبش جز طاغوت نخواهد بود .
داستان اسلام ابو ذر رضى اللَّه عنه
[ 457 ] مردى از امام صادق عليه السّلام روايت مىكند كه فرمود : آيا جريان مسلمان شدن ابو ذر و سلمان را براى شما نگويم ؟ آن مرد [ از سر بىادبى ] گفت : اسلام سلمان را كه مىدانيم اما بگو ابو ذر چگونه اسلام آورد . امام عليه السّلام فرمود : ابو ذر در درّهء سرّ ، گوسفند مىچرانيد كه گرگى از سمت راست گوسفندانش بدانها حمله برد ، ابو ذر با چوبدستى خود گرگ را راند ، پس آن گرگ از سمت چپ بيامد و ابو ذر دوباره او را راند و سپس به آن گرگ گفت : من گرگى پليدتر و بدتر از تو نديدهام . در اين هنگام گرگ به سخن آمد و گفت : به خدا سوگند بدتر از من مردم مكّه هستند كه خداى عزّ و جلّ پيامبرى به سوى آنها فرستاد و آنها او را تكذيب كردند و ناسزايش گفتند . اين سخن در گوش ابو ذر نشست و به همسرش گفت :
خورجين و مشك آب و عصاى مرا بياور و سپس با پاى پياده به سوى مكّه روانه شد تا از صحت خبرى كه گرگ داده بود يقين حاصل كند . او همچنان ره سپرد تا در وقت گرما به مكّه وارد شد . و چون خسته و كوفته شده بود با تشنگى سر چاه زمزم آمد و دلو را در چاه انداخت و به جاى آب شير بيرون آمد . او با خود گفت : به خدا سوگند اين جريان مرا بدان چه گرگ گفته راهنمايى مىكند و مىفهماند كه آنچه در پى آن آمدهام حق است .