[ كنند ] و همگى در خلوّ بدن [ يعنى انواع تدابير تخليهء فضولات امتلائيه ] كوشند و نيكوترين تدابير ، تقليل غذاست و روزه داشتن و سوارى اسب نمودن و مانند آن از رياضات هرچه حسب حال آن شخص باشد .
[ 981 ]
قسم دهم : آنكه جگر ضعيف شود
و بدان سبب صفوت كيلوس را جذب نكند و وى مع الثفل همچنان منحدر گردد به خارج .
علامت اين قسم آن است كه بدن روز به روز بكاهد و لاغر شود و رگهاى بدن ، خالى و بىخون نمايد . و رنگ بدن به سپيدى يا زردى گرايد . و اسهال سپيد شبيه به ماء الكشك باشد يا سبز بود . و بدان كه سپيدى اسهال ، دليل است كه چيزى از كيلوس به ماساريقا نرفته و اگر رفته اندر آنجا توقف ناكرده [ و ] بازپس گرديده و بر امعا منحدر گرديده [ است ] . و سبزى اسهال با وجود عدم تناول خضريات ، نشان آن است كه كيلوس به ماساريقا مىرود و آنجا توقف مىكند و از حرارت غريبه كه در اين عروق است ، خضرت كسب مىنمايد و به واسطهء ضعف جگر به سوى وى منجذب ناشده به جانب معده و امعا بازپس مىگردد . و بالا گفته شد كه همچنان كه اندر معده و جگر ماساريقا واقعاند جهت نفوذ صفوت كيلوس ، اندر امعاء دقاق يعنى عليا و اندر جگر نيز واقعاند جهت جذب خلاصه غذا از امعا .
علاج : جوارشها كه غذا را در بدن نافذ سازد تناول كنند ؛ چون جوارش قنداديقون و جوارش مصطكى و همگى در تقويت معده كوشند به اضمده و كمادات و جز آنكه براى ضعف جگر مخصوص است و گفته آيد در فصل وى .
[ 982 ]
قسم يازدهم : اندر اسهال معدى كه مسمى است به دور البطن و اسهال الدورى
وى آن است كه اسهال به ادوار معلومه پديد آيد به شرطى كه در كميت غذا و در اوقات تناول آنكه معين باشد اختلافى نيفتد ؛ زيرا كه اگر در كميت غذا كمى و بيشى راه يابد و در اوقات معينهء او تقديم و تاخير رود ، اجابت طبع بر ادوار معين نمايند ؛ كما لا يخفى .
سبب آمدن طبع بر ادوار آن است كه فضله در عضوى واحد چون اعور و بطون دماغ و قعر معده و كبد و سپرز يا در عضو كثير چون عروق دقاق جمع همىآيد به تدريج مانند مادهء حميات دايره [ كه ] هرگاه آن عضو ممتلى گردد مندفع شود از آنجا به سوى امعاء