تشنگى و حرقت نبود . و چون طعام خورده شود ، به سرعت برون آيد [ درحالىكه ] اندكى متغير شود جهت قصور هضم و ضعف ماسكه . و ايضا آروغ ترش آيد و در قىء و اسهال ، بلغم نباشد ؛ « لكونه ساذجا » .
علاج : بهر تسخين و تحفيف ، كمونى و فلافلى و جوارش عود بخورند . و ما بقى ، در فصل سوء مزاج معده مذكور است .
[ 968 ]
قسم دوم : آنكه بلغم بسيار در معده گرد آيد
و ذرب آرد . و علامت وى آن است كه آب دهن بسيار باشد و بلغم با طعام مختلط برآيد در اسهال و قى . و طعام اندر معده كمتر بگوارد . و هرچه مخصوص بدين خلط است پيدا بود .
علاج : قىء كنند و بعده [ يعنى پس از آن ] جوارشها كه جامعه باشند از ادويهء قابضه و حادّه به كار برند تا ازالهء اسهال و تقطيع بلغم هر دو حاصل شود .
[ 969 ]
قسم سوّم : آنكه رطوبت لزجه بر سطح معده متلزق گردد
و خمل آن را برگرداند و سبب ملاست و صافى سطح شود و هرچه خورده شود از سطح معده بلغزد و منزلق گردد به واسطهء امتلاء خمل و ضعف ماسكه [ و ] متوقف نماند در وى . و علامتش آن است كه غذا در معده نايستد و به مجرد ورود [ به معده ] ، به سوى امعا منحدر گردد تغير ناگرفته ؛ خاصه كه از پس تناول غذا ، حركت اتفاق افتد ؛ زيرا كه حركت يارى مىدهد بر انحدار . و بسيار باشد كه دريابد مريض كه طعام از معده يكبارگى فروافتاده به سوى امعا ؛ همچون سنگ كه ساقط شود [ و ] آن را هيچ مانعى نباشد .
علاج : جوارش خرنوب « 1 » و جوارش كندر « 2 » تناول كنند . و از آب گرم پرهيزند كه او مرخى معده و مزيد ملاست است . و چيزهاى منشّفهء مجففه چون پوست نبق و ارز و زعرور كه بريانكرده باشند و مانند آن تناول نمايند .
هامش
( 1 ) . صفت جوارش خرنوب : خرنوب نبطى از تخم پاك كرده و زيرهء كرمانى در سركه تر كرده و بريان نموده و سماق و حب الآس و پوست نبق و بلوط و گشنيز بريان ساخته و مصطكى ، جمله [ را كه ] هشت داروست ، از هريك جزوى بگيرند و بكوبند و بپزند به حيثيتى كه باريك نباشد بلكه درشتى در اجزا پيدا باشد ؛ كما هو رسم ادوية الجوارشات ؛ پس به عسل بسرشند و بهقدر حاجت به كار برند .
( 2 ) . صفت جوارش كندر : كندر و جلنار ، از هريك ده درم ؛ فلفل و نانخواه و سنبل و كاشم و انيسون و شونيز ، از هريك دو درم ، اين نيز [ كه ] هشت داروست به طريق مذكور كوفته و بيخته با عسل آميزند .