[ آب ] جوش اول براندازند [ ؛ يعنى دور بريزند ] پس مرطّب ساخته [ يعنى ] همراه روغن يا مسكه [ يعنى كره ] نوش نمايند . و امر به خلو غذا از حموضت ، جهت خوف لذع و حرقت است و اگرنه به خوردن سماقيّه و زرشكيّه بعضى رخصت دادهاند . فى الجمله ، اگر اذيت ترشى قبول باشد ، سماقيّه و زرشكيّه نافعترين غذاست ؛ لمنع الانصباب و تنقية المواد . و بايد دانست كه نيكوترين تدابير در اين مرض خاصه اندر ابتدا فصد باسليق است . و اگر مانعى بود ، بر ساق حجامت كردن .
[ 974 ]
قسم هفتم : آنكه نوازل فرد آيند از سر به معده و غذا را فاسد سازد
پس طبيعت آن را مندفع سازد به اسهال و به تبع وى غذا نيز منزلق شود و اين را اسهال دماغى گويند . و سبب اين مرض ، كثرت فضول است در دماغ و انحدار وى بر معده از طريق حنك . بايد دانست كه چون ماده در دماغ بيشتر جمع شود ، طبيعت به دفع وى مىكوشد ؛ پس بعضى از آن از طريق بينى مىبرآيد و بعضى از طريق حنك و آنچه بر حنك ريزد ، بعضى از دهن به ارادهء آدمى برمىآيند . و بعضى كه رقيق است به جانب شش مىگرايد . و آنچه غليظ است بر معده فرومىآيد . و علت مذكور چون مزمن شود ، مؤدّى مىگردد به فساد مزاج معده و قصور هضم و ضعف قوت ؛ پس احداث مىنمايد ذبول [ يعنى لاغرى ] و موت . و اين نوع اسهال را عامهء اطبا نمىشناسند و بدان سبب بيمار هلاك مىگردد .
علامت اين قسم آن است كه بعد از خواب طويل اسهال افتد به دفعات متواليه و چون معده از نزلات پاك شود ، اسهال بازايستد تا زمانى كه باز نزلات اندر معده گردآيد و اين حالت ، دايم باشد . و ديگر آثار نوازل بهحسب سبب پيدا بود ؛ مثلا اگر مادهء نزله صفرا بود ، در دماغ و معده لذع و حرقت پيدا باشد و عطش و تلخى دهان و دغدغه [ يعنى خارش ] حنك و حلق و مرى و فم معده ظاهر بود . و اگر بلغم بود ، نموست و حلاوت كريهه و غليظه و تعقد آب دهان بر آن گواهى دهد . و اگر سودا بود ، ترشى دهان و حلق و گرانى سر و آمدن بوى از دماغ همچون بوى آهن شاهد باشد . و اگر مادهء نزله خون باشد ، سرخى چشم و گرانى حواس و شيرينى طعم كه مايل باشد به شورى و بدبوئى بر آن دلالت كند . و آنچه [ از ] ديگر علامات فساد دماغ [ كه ] بارها ذكر يافته ، بهحسب سبب به ظهور آيد .
علاج : بهحسب حال در تنقيهء دماغ كوشند به فصد و حجامت و اسهال . و پس از