دارد و بر سر او نشيند تا خوردنى بر پشت او گذرد . دوم ، غضروفى است كه به گردن باز نهاده است برابر « درقى » و به گردن پيوسته است و نام ندارد . و به وقت فراز آمدن حنجره ، سر به سوى بن زبان آرد . سيم ، غضروفى است كه در حالت بلع بر آن مىافتد تا چيزى در قصبهء ريه نرود [ و ] آن را « مكبّى » گويند و طعام و شراب بر پشت وى بايد گذشت تا به مرى فرد رود . و هرگاه اندر طعام و شراب خوردن سخن ناگاه گفته شود يا حركتى به وقوع آيد كه مكبّى برداشته شود و حنجره بگشايد و قدرى از اين ماكول در حلقوم افتد ، قوت دافعه مردم را به سرفه آرد تا كه آن چيز برون آيد .
اندر پيش حنجره ، استخوانى است كه آن را طبيبان ، « عظم لامى » گويند ؛ زيرا كه به حرف لام يونانى مىماند بدين شكل « د » و منفعت اين استخوان ، آن است كه رباطها و عضلههاى حنجره از وى رسته است .
در جوف حنجره ، جسمى است شبيه به لسان مار كه انضمام و انفتاح پذيرد و صوت بدان حاصل است .
بايد دانست كه اندر ميان حنجره ، رطوبتى چرب است و لزج كه آن را تر همىدارد و بيرون آمدن آواز بدين رطوبت بود [ و ] از آن است كه هرگاه آن رطوبت زايل شود و خشك گردد ، آواز پديد نيايد تا حلق تر نكنند ؛ چنانچه در تب محرق و هواى گرم مشهود مىگردد در بعضى اشخاص .
علاج : رگ زنند و به مراعاتى كه در خناق مطلق دموى گفته شد خون برآرند . و به حقنهء مطفى الحرارت طبع را بگشايند و الى يوم النضج همينسان گاهى فصد كنند و ده درم يا پنج درم بهحسب حال خون بگيرند و گاهى مليّن دهند تا مع بقاء قوت مقصود حاصل شود . و اگر چيزى فروبردن ممكن بود ، ماء الشعير اندكاندك مىدهند و بعد [ از ] نعامى « 1 » [ يعنى نرم شدن ] بدن ، ادويه جاذبه ، چون قسط و بوره و جندبيدستر و كبريت بر خارج حلق ضماد نمايند تا باشد كه ماده به ظاهر منجذب شود . و ديگر تدابير ، به تفصيل مذكور است بهحسب حال به كار برند .
آنجا كه بلع ممكن نباشد ، حيله كنند كه در ازدراد و بلع يارى دهد . و اين ، چنان باشد كه بر مهرهء دويمى گردن محجمه نهند . و ظاهر است كه بدين حيله ، منفذ متسع مىگردد
هامش
( 1 ) . احتمالا « نقاء » درست باشد چنانچه نسخهء اردو ، تعبير به تنقيه نموده است . م .