بماند ؛ لهذا گفتهاند كه بعد از لقط سبل ، پلكها را كه منقلب ساخته باشند بايد كه به اندرون بازگردانند تا از اين آفت محفوظ ماند . بالجمله تا كه كحّال واثق نباشد و از ساير جزئيات اين فن مطلّع نبوده ، وى را دست به علاج نشايد كرد .
علاج در همهء اين اقسام : رستگارى به دستكارى [ يعنى جرّاحى ] است :
اما آنجا كه قطع پلك يا سوء خياطت وى و برداشتن پلك بيشتر از آنكه بايد سبب باشد ، بايد كه پلك را از موضع ملتحمه بشكافند و بگذارند تا منسبل شود و چشم را بپوشند و فىمابين شقّ [ را ] مرهم بند الّلحم به فتيله آلوده برنهند تا هر دو كنارهء قطع به هم نپيوندد و ميان وى گوشت برويد . و آنجا كه غده يا لحم زايد سبب باشد ، بايد كه آن را به دو يا سه صنّاره برگيرند و بردارند و بر پس ، به مقراض ببرّند و بعد از آن دواى حادّ بر موضع قطع گذارند تا باز گوشت زايد نرويد . و هر چون كه باشد ، تدبيرهاى مذكوره خالى از تعذر نيست .
آنجا كه منقلب ماندن پلك [ به ] سوى خارج بعد از لقط سبل سبب باشد ، بايد كه بنگرند : اگر ملتحمه با پلك ملتزق شده است پس از اندمال و بدان سبب در پلك تشنّج و انقلاب باقى است ، بايد كه به علاج كه در التصاق ذكر يافت تدارك كنند و پلك را از روى ملتحمه جدا سازند به نهجى [ يعنى بهگونهاى ] كه مذكور شد . و اگر چيزى عقد مانند حادث شده باشد ، بهر تحليل وى لعاب حلبه و تخم كتان و داخليون بر وى استعمال نمايند : اگر به تحليل رفت فبها و گرنه به آهن قطع سازند .
پنجم : آنكه غشايى كه مجلّل [ يعنى پوشانندهء ] قحف است به علتى باطنى يا به سبب سقطه يا ضربه يا قرحه كه بر سر يا بر جبهه رسد ، متاذى شود و متشنّج گردد [ و به ] واسطهء اتصال ، در پلك بالا نيز تشنّج پديد آيد .
ششم : آنكه عضلهيى كه مشيل [ يعنى شلكننده ] و بردارندهء پلك است ، متشنّج شود و محدث شتره گردد .
[ علاج پنجم و ششم ] : بايد دانست كه تشنّج غشا كه سببش سقطه يا ضربه يا قرحه بود و علامتش وجود آفت است ، علاج وى بهحسب مشاهده در تدارك اسباب موجبه كوشش نمودن [ است ] . و تشنّجى كه از امور باطنى افتد ، خواه در غشاى مجلّل قحف خواه در عضله پلك ، از آثارى كه بهحسب سبب تشنّج يسبى يا امتلائى مخصوص است توان
طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 287
مساهمون: مؤسسه احياء طب طبيعى
ص٢٨٧