[ 409 ]
فصل [ بيست و نهم ] : در خفش
اطبا را در اطلاق اين لفظ اختلاف است : بعضى برآنند كه چون طبقهء قرنيه و عنبيه در اصل خلقت رقيق باشد يا رطوبت بيضيه در اصل خلقت كمتر بود و بدان سبب شعاع آفتاب و ضوء در وى نافذ شود ، اين مرض را خفش خوانند . [ و ] لهذا گفتهاند : « لا يكون الّا مولودة مع الانسان » . [ يعنى مادرزادى است ] و علامتش آن است كه : در روز روشن ، باصره ضعيف شود و هنگام غروب آفتاب و در روز ابر ، هيچ فتورى نبود و باصره قوى شود . و گاه باشد كه سبب [ آن ] ضعيف بود [ و لذا ] اگرچه روز روشن باشد ، اما در سايه نتوان ديدن ؛ ليكن در شعاع ضعيف گردد به جهت ضيق و جمع [ شدن ] چشم . و كذلك بدين نام مسمى است . و هم بدين علّت شبپره را خفّاش گويند . و معنى خفش در لغت ، صغيرچشم است .
[ علاج ] : « لا علاج لهذا الخفش » . و ليكن بهر تسويد اجفان [ يعنى سياه كردن پلكها ] و طبقات تا قوت دهد چشم را بر نگريستن بر روشنائى ، اگر دخان روغن بنفشه در چشم كشند مىشايد . و اختصاص اتخاذ دخان از روغن بنفشه ، براى لطافت و قليل النارية است .
و اكثر اطبّا مىگويند كه : خفش ، آن است كه با ضعف باصره ، نداوت و ترى در اجفان پديد آيد و اين را تدارك توان كرد به علاج موافقى . و علاجش آن است كه : نخستين ، تنقيهء بدن كنند و پس از آن ، تنقيهء سر نمايند . و پس از تنقيه ، بهر تقويت چشم و تجفيف رطوبات و پاكى طبقات و ذهاب نداوت ، توتياى هندى و سرمهء اصفهانى و خاكستر گلنار در چشم كشند .