تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
« بوثريون » گويند . و ترجمهء وى ، « جب » است ، بمعنى مغاكى عميق . دوم ، آنكه نسبت [ به ] بوثريون فراخ‌تر بود و در عمق كمتر . و اين را « حافره » گويند و به يونانى ، « قوله ما » يعنى عميق . و در « ذخيره » مىنويسد كه اين را « فلعموصا » گويند ، يعنى مولمه و دردناك . سوّم ، آنكه چرك بسيار كند و خشك‌ريشه بيشتر آرد و اگر مدّت او دراز گردد ، رطوبت‌هاى چشم از وى بپالايد و نزد بعضى دبيله همين است . و اين قرحه نيز به همان اسم مسمى است كه در صنف چهارم از قسم اول ذكر يافته ؛ يعنى احتراقى و ابيقوما و هفيفادما . نوعى است از قرحهء شاذه غريبه كه از اين اقسام خارج است و آن را « ذات العروق » گويند . و معرفت وى ، آن است كه رگ‌هاى بسيار دارد و هر موضعى از چشم كه مىبرآيد ، شعبه‌ها و رگها منتسجه پديد مىآيد به مثال شبكه . و اين قرحه ، فرامىگيرد اكثر طبقات را و منتقل مىشود به دبيله و لا يفلح العين منها [ يعنى چشم از اين بيمارى نجات نمىيابد ] . و مبداء اين علت ، شبكيه است . [ 378 ] فايده : سالم‌ترين قروح آن است كه در ملتحمه بود . و الم و قلق و دمعه كمتر داشته باشد . و بيمار بر تغميض [ يعنى بستن ] چشم قادر بود . و آنچه نه چنين بود ، بدتر است ؛ خاصه اگر در حدقه مقابل مردمك باشد . علاج : هرگاه از اين علامت‌ها كه ياد كرده آمد اثرى پديد آيد ، در حال بشتابند و فصد قيفال كنند و به اندازهء قوت خون برآرند و در هر هفته يا نزديكتر از آن هم از قيفال قدرى خون برآوردن لازم دارند . و به مطبوخ هليله و تمر هندى و خيارشنبر و مانند آن طبع را ملايم سازند . و اگر مطبوخ هليله را به‌قدرى ايارج تقويت دهند ، صواب باشد . و اسهال نيز به دفعات بايد كرد . و در آنجا كه قرحه به جانب گوشه كه به سوى بينى است نزديكتر باشد ، وقت خواب چنان بايد خوابيد كه آن طرف بلند ماند تا ريم در گوشه چشم جمع نشود و آن را نشوراند . و اگر به گوشه‌يى كه سوى گوش است نزديكتر بود ، چنان بايد خوابيد كه اين گوشه بر بالين باشد تا ريم همى پالايد . و آواز بلند و قىء و عطسه و بالين پست داشتن و اغذيهء غليظه خوردن ، زيان‌كار است [ و ] از اين‌ها محترز باشند . اگر قرحه قوى و ماده گرم و سوزان بود و با درد باشد ، شياف ابيض در سپيدهء بيضه يا در شير زنان حل كرده در چشم همى كشند . و شير تنها چكانيدن نيز مفيد است . و اگر قرحه زود پخته نشود ، لعاب حلبهء مغسول و لعاب تخم كتان مغسول يا آب اكليل الملك