[ 314 ]
فصل [ چهارم ] : در أعلال رطوبت زجاجيّه
زجاجيه ، رطوبتى است صاف ، غليظ القوام ، سفيدرنگ به اندكى سرخى مايل [ و ] مانند آبگينهء گداخته و لهذا به زجاجيه مسمى است . و اين رطوبت ، بر نصف موخر جليديه تا آنجا كه اعظم دايره جليديه است مشتمل گشته است تا ابلاغ غذا به جليديه به توسط وى باشد . و بيمارىهاى اين رطوبت ، صعبترين بيمارىهاى چشم است از روى علاج ؛ بهر آنكه [ دشوار است ] وصول اثر دوا ؛ [ چه ] داخلى بود [ استعمال آن دوا ] يا خارجى . و بهر تعذر اطلاع بر مرض اين رطوبت .
بدان كه رطوبت مذكور ، مختص است به دو مرض :
[ 315 ] يكى ، آنكه غذا نتواند رسيد مر اين رطوبت را . و اسباب نارسيدن غذا دو است : يكى آنكه در رگها كه مجارى غذا است سدّه افتد . دوم ، آنكه در رگهاى مذكور خشكى واقع شود به واسطهء كثرت استفراغ يا كثرت صوم يا ترك طعام و مانند آن هرچه موجب افناء رطوبات بود .
علامت اين مرض ، آن است كه مريض نتواند حدقه گردانيدن ، و پندارد كه در حدقه ، خار يا سنگريزه افتاده است . و بر چشمهء آفتاب چشم گشادن نتواند . و هر دو چشم در غور روند . و اشك در چشم ننمايد ، مگر آنچه كه از سدّه بود در آنجا به واسطهء امتلاء عروق [ و ] گاه باشد كه در چشم اشك همىآيد به غير ترطيب و گاه باشد كه منفجر شود در هر دو گوش وى چيزى شبيه به مدّه و طعم دهن بىمزه گردد و دموع و انفجار چيزى در گوش . و تغير طعم دهن ، از خواص [ اين قسم يعنى ] عدم غذا است كه سببش سدّه بود ؛ بخلاف آنكه سببش يبوست باشد كه با جفاف و غورعيون مىباشد و از آثار سدى هيچ ظاهر نمىباشد .
علاج : اگر سبب عدم غذا سدّه بود ، بهحسب مادهء مسدّده ، در اسهال و تفتيح كوشند ، مثلا آنجا كه ماده بارد بود ، مطبوخ باديان و بيخ اذخر و افسنتين و تخم كشوث همراه