تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
كثيرا و يسخّنه ، فيعود اليه الحركة » « 1 » . و معنى مياه حمات ، در صداع ساذج گفته شد . آنچه از سوء مزاج بارد ساذج بود ، جهت تبديل مزاج ، هرچه در مادى است به كار برند ، مگر تنقيه كه اين نوع محتاج به آن نيست « لخلوّه عن المادة » . سوّم ، آنكه خشكى غلبه كند بر عصب و بدان سبب در حركت ، فرمان‌بردارى نكند چنانچه بايد . علامت اين ، تقدم اسباب مجفّف است و لاغرى عضو مرتعش و عضلهء وى شاهد بود . و ايضا ، از نشان اين قسم است كه چون بر عضو مؤوف روغن بمالند ، به زودى خشك شود روغن و باوجود آن در آن عضو گرمى نبخشد . اما توان دانست كه تا خشكى به نهايت درجه نبود ، موجب رعشه نمىگردد ؛ به دليل « أنّ المدقوق مع غلبة الجفاف عليه ، لا يرتعش الّا فى الإنتها » « 2 » . علاج : در ترطيب كوشند بدانچه در تشنّج يابس مذكور است . [ 241 ] نوع سوّم : آنكه از ضعف قوت و از ضعف آلت افتد . و اين ، چنان باشد كه عصب متأذى شود از اسباب خارجيه يا داخليه : خارجيه ، چون برد شديد و افتادن زخم يا گزيدن حيوان زهردار و سوختن عضو . داخليه ، چون خلطى به غايت سرد يا گرم در موضعى گرد آيد و عصب را متأذّى سازد . و از اين اسباب ، هم اندر قوت و هم اندر آلت ، ضعف تولّد كند . و علامت اين ، وجود آفت است و ظهور اسباب اعراض موذيه . علاج : پس از ازالهء سبب ، تدارك اندر مابقيهء وى كنند به چيزهاى مناسبه ؛ مثلا آن چه سببش رسيدن سرما بود ، در روغن زيت ، عاقرقرحا و حلتيت و جندبيدستر يار [ يعنى مخلوط ] كرده و بر عضو بمالند . و آنچه از احتراق و سوختن افتد ، لعاب اسبغول و سپيدهء بيضه و روغنهاى سرد بر آن جاى نهند و باقى در فصل احتراق گفته آيد . و آنچه از لسع حيوانات افتد ، تدبيرش در آخر كتاب گفته آيد . و آنچه از حصول خلط بود ، از بدن پاك كنند . و كذلك ، به‌حسب هر سبب هرچه بايست بوده باشد به عمل آرند .
هامش
( 1 ) . ترجمه : « همانا اين‌ها همگى خون زياد خون زيادى را به مواضع فلج شده جذب مىكند و آن‌ها را گرم كرده و در نتيجه حركت به اعضاء بازمىگردد » . م . ( 2 ) . ترجمه : « فرد مبتلا به مرض دق ، با اينكه خشكى بر او غالب است اما به سادگى مبتلا به رعشه نمىشود مگر در هنگام انتهاى مرض » . م .