[ 244 ]
فصل بيست و دوم : در خدر
« 1 » [ 245 ] اين لفظ ، تازى است به معنى فتور . و از آنكه فتور لازم اين مرض است ، به اسم لازم مسمى گشته . و جمهور اطباى متاخرين چنين تعريف كردهاند كه : علتى است كه حادث مىشود در حس لمس . پس اگر سبب قوى باشد ، حسّ بالكل باطل مىشود و الّا ناقص مىگردد بهحسب نقصان .
در اكثر امر ، در اين علت حركت عضو مخدور بر حال طبيعى نمىماند و ليكن آنجا كه سبب ضعيف بوده باشد ، حركت از حال خويش نگردد ؛ زيرا كه عصبها كه آلت حس است ديگر است و عصبها كه از آن حركت است ، ديگر . و ايضا آنجا كه سبب قوى بود و به سبب انسداد منفذ قوت حس منفذ قوت حركت نيز مسدود گردد ، تا استحكام نگرفته است خدر با رعشه مىباشد و پس از استحكام ، مع الاسترخاء مىبود .
بسيارى از متقدمين ، خدر را فقط به نقصان حس مخصوص داشتهاند . و گاه باشد كه از خدر رعشه مراد دارند على سبيل الترادف ؛ لهذا قال « الشيخ » : « لفظ الخدر يستعمل فى الكتب استعمالا مختلفا « 2 » » و ايضا قال : « الخدر اذا دام فى عضو و لم يزله الإستفراغ و أعقب دوار ، فأنذر بسكتة « 3 » » .
اما احساس حركت شبيه به حركت مورچه و مانند خلش سوزن در عضو مخدور ، نمىشود مگر در آنجا كه سببش سوء مزاج بارد مكثف يا امتلاى عصب بود از خون ، چنانچه گفته آيد در علامات آن .
[ 246 ] اكنون ، بدان كه سبب كلّى خدر آن است كه قوت حسّاسه از نافذ شدن در اعضا باز ماند بتمامه يا ببعضه . و اسباب جزئيهء وى هشت است :
هامش
( 1 ) . قاموس القانون :. Insensibility ; numbness( 2 ) . ترجمه : « لفظ خدر در كتب طبى ، معانى مختلفى دارد » . م .
( 3 ) . ترجمه : « هرگاه خدر در عضوى باشد و هميشه با استفراغ همراه باشد پس از آن هم دوار عارض شود ، علامت وقوع سكته است » . م .