تخطي إلى المحتوى الرئيسي

طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
دوم ، آنكه خلط حادّ لاذع [ يعنى تيز و گزنده چون صفرا ] يا اكّال [ يعنى خورنده چون صفراى زنجارى ] در عصب افتد و بدان سبب عصب فرار كند به مبداء خود . سوّم ، آنكه بر عصب گزند رسد از نيش كژدم و رتيلا و زنبور و مانند آن و از كيفيت سميه‌اش مبداء اعصاب كه دماغ است متضرر شود و بالضرور ، عصب تبعيت كند و رجوع به مبداء نمايد و تشنّج پديد آيد . چهارم ، آنكه ادويه سميه ، چون افيون و شوكران و مانند آن خوردن اتفاق افتد . و حدوث تشنّج از شرب اين‌ها يا به سبب منجمد و كثيف شدن رطوبت است ، يا به سبب كيفيت سميّه كه متضرر سازد دماغ و اعصاب را . قال « الشارح » : « و هما ، أى الأفيون و الشوكران ، مع أنّهما يوجبان التشنّج باجماد الرّطوبة و تكثيفهما ، لهما كيفية مضادة للبدن يتأذّى منه العصب تاذيا شديدا ينقبض فى ذاته و يتنفّر نحو مبدئه » « 1 » . پنجم ، آنكه سردى شديد داخلى يا خارجى به عصب رسد و بدان سبب عصب مجتمع و منقبض شود و تشنّج افتد . ششم ، آنكه قىء خلط زنجارى اتفاق افتد و به سبب شدت لذع و سميت ماده فم معده متاذى شود و منقبض گردد بر سبيل تشنّج ، پس در عضوى كه متصل و مجاور عصب وى است تشنّج پديد آيد به سبب مشاركت . هفتم ، آنكه خلط مرارى مندفع شود بر فم معده كه قوى الحس بود ، پس از شدت لذع وى در عضو مشارك تشنّج پديد آيد به طريقى كه در قىء خلط زنجارى گفته شد . هشتم ، آنكه علت معده مودّى شود به تشنّج اعضايى كه فىمابين آن اعضا و معده مناسبتى باشد [ و ] از آن است كه در هيضه گاه باشد كه عضلهء ساق و ساعد متشنّج شود ؛ زيرا كه ما بين معده و اطراف ، مناسبت و مشاركت است ؛ كما صرحها « جالينوس » فى « [ جالينوس الى ] اغلوقن » « 2 » . و لهذا سرد مىشود اطراف به سردى معده و گرم مىگردد [ معده ] به گرم كردن اطراف . نهم ، آنكه عارض شود علت در رحم يا در مثانه يا در اوعيه منى و به سبب مشاركت
هامش
( 1 ) . ترجمه : « افيون و شوكران چون علاوه بر اينكه به سبب منجمد كردن رطوبت و ايجاد تكثيفى كه دارند ، يك كيفيتى مضادّ با بدن را دارا هستند ، عصب از آن‌ها به شدت رنج مىبيند و در ذات خود كم شده و به سوى مبداء خود مىگريزد » . م . ( 2 ) . يعنى همانطور كه جالينوس در كتاب « جالينوس الى غلوقن » گفته است . م .