عضوى كه حركت او بدان عصب مربوط است منبسط نمىتواند شد .
[ 222 ] فايده : مادهء بلغمى كه در عصب نافذ شود [ و ] تشنّج آرد ، استرخا از لوازم وى نيست ؛ زيرا كه تا كه ماده در جرم عصب و جوهر ليفها و عضله نافذ نشود ، عضو مسترخى نمىگردد ؛ بخلاف تشنّج كه در حدوث وى وقوع ماده در خلل عصب كفايت كند ؛ ليكن اگر ماده مختلف القوام بود ، ممكن است كه هم تشنّج افتد و هم استرخا .
اما طريق حدوث تشنّج از خون چنان است كه عضله بياماسد و ماده اندر ليف يا و عصب درآيد و خود را جاى كند و بدان سبب پهناى عصب زياده شود و طولش ناقص گردد .
مىتواند كه به طريق ندرت صفرا نيز به نهج خون تشنّج امتلايى آرد .
تشنّجى كه از پس تب گرم پديد آيد ، به واسطهء افناء رطوبت اصلى افتد كه او از انواع تشنّج يابس است .
[ 223 ] علامتها آنچه از بلغم افتد ، نشان وى آن است كه به يكبارگى عارض شود تشنّج و ثقل و كسل ؛ خصوصا عند الحركت و تمدد جلد و عريضى نبض و غليظى قاروره و سپيدى رنگ بدن و ترهّل گوشت و نرمى و سردى ملمس و نابودن تشنگى و بسيارى خواب و سستى اعصاب پيدا باشد . و ايضا ، تقدم تدابير مولّد بلغم از شواهد اين است .
آنچه از سودا افتد ، نشان سودا كه بارها ذكر يافته گواه وى است .
[ آنچه ] از ورم دموى افتد يا احيانا از ورم صفراوى ، آثار اورام مذكوره از وجود ثقل ورم است و وجع در دموى و [ نيز ] ضربان ، و حرقت در صفراوى ، و من دونهما [ يعنى غير از اينها ] كه از لوازم جنس هر ورم است پوشيده نيست .
آنچه از پس تب گرم افتد به واسطهء سيلان مادهء تب در عصبها ، نشان وى تقدم گرم است و از آثار ديگر اسباب چيزى ظاهر نبودن .
فرق در اين و آنچه از پس تب به واسطهء فناء رطوبت افتد ، آن است كه تشنّج خشك به تدريج مىافتد ؛ خاصه آنچه سببش فناء رطوبت بود و حال بشره بر آن گواهى مىدهد كه روز به روز در ذوبان است .
طب اكبرى ( فارسى ) — صفحة 122
مساهمون: مؤسسه احياء طب طبيعى
ص١٢٢