تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 688

مساهمون:

ص٦٨٨
شخصى سابق باشد كه متشخص به إعداد و استعداد به اسباب و اوضاع ماضى است ، و هو محال بالبديهه . يا لازم آيد كه نفس نامناسب ، مدبر بدن نامناسب باشد ، و اين ترجيح بلا مرجح است . پس بايد كه هر بدن جديد را نفس مدبّر جديد لايق و مناسب آن بدن باشد . و بعضى منع كرده‌اند لزوم مقدم را با اين منفصله كه گفته‌اند : لا نسلم كه اگر نفس سابق عود كند به بدن جديد ، لازم آيد كه مقتضاى بدن شخصى جديد بعينه و بنفسه مقتضاى بدن شخصى سابق باشد . و لا نسلم كه نفس سابق نامناسب باشد به بدن جديد ، چه تواند بود كه بدن شخصى سابق به حسب مزاج و آلات ضعيف ، مقتضى آن باشد كه نفس ناطقهء ضعيف مدبّر او باشد . و چون در آن بدن فى الجمله قوى شود ، بعد از آن مفارقت كند و بدن شخصى جديد به حسب مزاج قوى ، مقتضى اين باشد كه نفس قوى مدبّر او باشد ، هرچند كه در حين تعلق به سبب انغماس تام به آن بدن ، غافل و ناسى از علوم و تجارب « 1 » مكتسبه به آلات سابق باشد . و دعوى اقتضاى آن بدن خاص جديد مر نفس قوى جديد غير آن نفس قوى سابق را ، محض تحكّم است . جوابش اين است كه گوييم : مراد از اقتضاى هر بدن خاص مر نفس خاص يا تعلق خاص على الخصوص را ، اگر نفس واحد باشد ، اين است كه اقتضاى خاصه شخصى هر شخص خاص در بالقوه بودن خاص و استكمال و اكتساب خاص منحصر در آن شخص خاص باشد ، فحينئذ اگر مراد تو از ضعيف [ بودن ] نفس سابق يا تعلق سابق به بدن سابق به حسب ذات بذاته خاصه شخصى ، بالقوه داشتن حدى از كمال يا نقص است كه مخصوص اوست لا غير ، فحينئذ قوى شدن او به حسب اكتساب معقولات ، ما نحن فيه نيست ، چه ما نحن فيه اين است كه هر بدن خاص و مزاج خاص شخصى مستدعى نفس شخصى خاص است كه در بالقوه بودن خاص در استكمال خاص منحصر در آن شخص خاص باشد لا غير . فحينئذ آن نفس سابق يا تعلق سابق همان نفس خاص و همان تعلق خاص و همان بالقوهء خاص است كه مخصوص اوست ، و بدن جديد خاص ، نفس خاص يا تعلق خاص ديگر مىخواهد كه بالقوه خاص ديگر داشته باشد نه آن نفس خاص سابق
هامش
( 1 ) . ( م ) : تجارت ؟ ؟ ؟ .
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 688 | عليقلى ابن قرچغاى خان