تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 685

مساهمون:

ص٦٨٥
آكل و شارب و ناكح و متلذّذ و متألّم مىگردد حقيقتا نه خياليا . و هركس كه نفوس را حادث داند به حدوث بدن و قادر بر افعال داند ما دامى كه در بدن عنصرى است ، البته اين علم و عقيده در نفس او ثابت و راسخ بوده ، بعد از مفارقت از بدن ، خود را منور به نور قدرت نخواهد ديد البته ، بلكه بايد خود را متصف به اين علم كاذب ، و عاجز و ناتوان از قدرت ديده هميشه متألم به اين [ علم ] كاذب ، و متحير به فقد نور قدرت خواهد بود ، هر چند كه مؤمن موحد و إثنا عشرى باشد ، تا وقتى كه كه به عنايت ازلى و شفاعت ائمهء معصومين - عليهم السلام - اين جهل مركب از او زايل شود . اما اينكه در مرتبه تعلق به بدن مثالى متعددند بالذات يا واحدند بالذات ، يا متعددند به وجهى و واحدند به وجهى ، يعنى واحدند بالذات و متعددند بالعرض تعلقات به ابدان مثالى ، در حكمت خاصه يعنى در شرح اثولوجيا مستنبطا « 1 » عن الأحاديث و اصول الحكمية الأرسطوئية ، مدلل خواهيم گفت - إن شاء اللّه .

مقالهء يازدهم در ابطال تناسخ نامناسب

چون ارسطو در كتاب نفس ثابت كرد كه نفس ناطقهء انسانى بعد از مفارقت از بدن باقى است ، حالا بايد بيان كنيم كه محال است كه هر نفس ناطقه شخصى بعد از مفارقت از بدن عنصرى سابق عود كند به بدن عنصرى لا حق متكوّن به اسباب طبيعى كه عود و تناسخ نامناسب است . و قيد « تكوّن به اسباب طبيعى » براى آن كرديم تا بدن لا حقى كه به اعجاز نبى يا وصى متكوّن شده باشد ، برون رود ، چه اگر بدن لا حق به اعجاز نبىّ متكوّن شده باشد ، البته بايد كه آن نبى عالم باشد به استعداد بدن سابق و فاعل آن استعداد بوده ، از اين جهت عود و تناسخ آن نفس به آن بدن نامناسب نبوده ، بدن لا حق و تعلق آن نفس به آن بدن لا حق مثل بدن سابق و تعلق سابق باشد به بدن سابق بلا تفاوت
هامش
( 1 ) . ( م ) : منتسبا .