خاص نيز معدوم گردد ، و به انعدام آنها آن نوع سافل متكثر الافراد راجع و منقلب به وجود خاص واحد گردد . و از اين لازم آيد كه يك نوع گاهى متكثر الوجود و گاهى متوحد الوجود باشد ، هذا خلف للواقع و لقول الشيخ أيضا . و مع ذلك لازم آيد كه عالم و جاهل و مؤمن و كافر يكى شوند ، و هو محال آخر . و اگر متكثر الوجود است ، موجد آن خصوصيات يا حافظ آن خصوصيات و ما به التكثرات وجود كه وجودات خاص آنهاست نه كمالات ثانيه ، عين نفس ناطقه است يا فاعل ديگر و حافظ ديگر خارج از نفس ناطقه به شرط و شراكت أبدان معدومه يا ابدان موجودهء ديگر . پس اگر موجد يا حافظ آن خصوصيات نفس ناطقه باشد ، لازم آيد كه نوع سافل بما هو نوع ، موجد يا حافظ تكثر وجودات خاص خود باشد ، و هو محال بالضروره . و اگر فاعل ديگر است به شراكت أبدان معدومه ، لازم آيد كه معدوم محض ، مبدأ اثر ما باشد ، و هو محال . و اگر فاعل [ ديگر ] است به شراكت ابدان موجودهء حادثه ديگر ، نقل كلام در آن أبدان كنيم و همين ترديدات و همان مفاسد لازم آيد متسلسلا . پس بايد كه نفس ناطقه اگر متكثر الوجود باشد به ابدان عنصرى ، باطل محض شود به بطلان آنها . و اين خلاف برهان عقلى و نقلى است بر تجرد نفس و بقاى او بعد از خرابى بدن . يا متكثر و متشخّص باشد بىما به التشخص و ما به التكثر ، هذا خلف و محال . پس بايد كه نفس ناطقه حادث الذات و متكثر الوجود نباشد بالذات . و چون حادث بالذات بودن باطل شد ، پس بايد كه پيش از بدن عنصرى موجود و متعلق به بدن مثالى بوده مبدع الذات باشد در مرتبه تعلق به بدن مثالى مبدع ، و حادث بالعرض باشد در مرتبه تعلق به بدن عنصرى ، فثبت المطلوب .
و از اين دانسته مىشود كه هركس كه نفوس را موجود متعلق به بدن مثالى داند پيش از بدن عنصرى ، چنانكه از احاديث شريفهء متواتره و كلام حكماى الهى ظاهر است ، البته اين علم و عقيدهء صادقهء صحيحه در نفس او ثابت و راسخ بوده ، بعد از مفارقت از بدن ، خود را منور به نور اين علم صادق و منوّر به نور قدرت بر افعال ديده با بدن مثالى آكل و شارب و ناكح خواهد بود حقيقتا نه خياليا ، چنانكه در خواب نيز به آن « 1 » بدن مثالى
هامش
( 1 ) . ( م ) : به زبان .