تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 656

مساهمون:

ص٦٥٦
كه « 1 » مانده شوند از كار بازمانند تا وقتى كه بياسايند و قوه گيرند « 2 » ، زيرا كه قوتهاى عقلى كار نه به آلات جسمانى كنند « 3 » » . « 4 » و من مىگويم كه مرادش نه اين است كه اين آلات جسم ، يعنى روح نيستند ، بلكه مرادش اين است كه فعل اين آلات عقلى ، يعنى تفكر و تخيل و حافظه در خواب به عنوان افعال روحانيات [ است ] نه افعال جسمانيات ، چنان‌كه پيشتر گفته شد . و در جاى ديگر از اين كتاب گويد كه : قوهء متخيله كه در بطن مقدم دماغ است در خواب بيشتر از آن كار كند كه در بيدارى كند ، زيرا كه در بيدارى چيزهاى ديگر او را مشغول كند ، يعنى صورتها از بيرون به دو رسد كه وى را بايد پذيرفتن و به فكرت عرضه كردن و نيز قوهء اختيارى در بيدارى بر او مسلط است ، دست از او بازندارد تا هرچه خواهد كند . إلى أن قال : اما اندر خواب چون قوهء اختيارى از كار خويش بازايستاد قوت متخيله همه كار خويش به خواست خود كند ، يعنى هرچه خواهد بدان « 5 » گونه كه خواهد و بدان مقدار كه خواهد همان گونه تخيل كند . إلى أن قال « 6 » : چون قوهء اختيارى در خواب بيكار ماند قوهء متخيّله را بىاختيار چيزها براى او حاصل شود . و اين بر سه قسم بود : يكى آنكه آن صورتها كه خود از بيرون آن را از حس يافته بود آن را در خواب بيند . دويم آن بود كه فكرت چيزها انديشه كرده باشد و صورتهاى آن چيز را قوهء تخيليه استعمال كرده بود ، آنها را در خواب بيند . سيوم آن است كه مزاج آن روح كه قوهء متخيله در اوست متغير شده باشد ، پس به حسب آن تغيّر قوّهء متخيله بگردد ، چنان‌كه اگر بسيار گرم شده باشد آتش بيند ، و اگر بسيار سرد شده باشد برف و سرما بيند ، و اگر ترسيده باشد باران بيند و على هذا القياس . « 7 » إنتهى كلامه . و من مىگويم كه قوهء متخيله بايد كه همان آلت مفكّره باشد كه در بطن أوسط دماغ
هامش
( 1 ) . ( همان ) : + ماندگى آلات حس او را از كار بازدارد يا بيكار بايد بودن چندان‌كه آن آلات بياسايند . ( 2 ) . ( همان ) : - مانده شود و از كار بازمانند تا وقتى كه بياسايند و قوه گيرند . ( 3 ) . ( همان ) : كند . ( 4 ) . رسالة ليعقوب بن موسى المتطيب ، ص 178 . ( 5 ) . ( م ) : به دو . ( 6 ) . ( م ) : + و گويد . ( 7 ) . ( م ) : اين عبارات نقل به مضمون است ر . ك . به همان ، ص 176 .
احياى حكمت ( مشتمل بر طبيعيات ) ( فارسى ) — صفحة 656 | عليقلى ابن قرچغاى خان